يك مدتي بود ( الان نه خيلي وقت پيش تر ها ) كه فكر مي كردم برم شبكه بخونم و خودم رو از اين حالت فلاكت در بيارم كه قبلن اينجا و اينجا نوشتمش . اين فكر توي مغزم بود درست تا چند دقيقه پيش از خوندن اين مطلب از وبلاگ يك پزشك . با خوندن اين مطلب عطاء اون فكر رو به لقاش بخشيدم و بهتر ديدم كه به تعداد نخ هاي سيگارم كه امروز ديگه به علت گرونيش kent نيست و سيگار pall mall آبي شده رو بيشتر و بيشتر كنم و چايي هام رو پر رنگ تر بخورم و به اين فكر كنم و زمزمه اش كنم كه : حلقه بر در ميزنيم ما ، كه خود في نفسه چون حلقه بر دريم و اين كه اگر فحش را از ادبيات روزانه ام خارج كنم ، عصبيتم را در محل كارم چگونه خالي كنم . بعد بشينم يا وايستم وبه اين فكر كنم ، كه فكر كنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ، بكنم ، نكنم ..... .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط
|

