
اين ياد داشت اگر براي هركسي نوسالوژيك نباشد براي خودم كلي نوستالوژيك است . پس نوستالوژيك يك روند كاملن شخصي است . درست مثل طريقت در مقابل شريعت . فقهي ننويسم خوب است . يك روز پدرم از ده مان كه آمده بود كلي انار درشت و آب دار آورده بود . درشتي هر انارش هم به نزديك چهارصد پانصد گرم مي رسيد . يك روز يك ساك از ان ساك هاي زمان جبهه وجنگش را پر از انار كرده بود و گذاشته بود دم در كه بردار و ببر تا جايي كه من هم مي آيم و حسابي خسته ام . برداشتم و بردم . در بين راه يكيش را برداشتم و گذاشتم در جيبم و برگشتني يك سرباز را ديدم كه بالاي برجك دارد با ناخن هايش بازي مي كند . صدايش كردم و انار را نشانش دادم . پرتاب كردم بالا . اول بار نتوانست بگيردش ولي براي بار دوم گرفتش و گفت كه الهي از خدا هرچه كه بخواي بهت بده . من هم قبلش چون دنبال كارهاي معافيت پزشكيم بودم نيت كردم : اي خدا اون بالا نباشم . كه دعاي سرباز آن بالا گرفت . چون بالاي برجك بود و دستش به خدا نزديك تر و تو انگار كن كه ما پشت ، پشت زمين قايم بوديم . روايت اين خاطره تنها از بابت آن بود كه بنويسم هركسي دهانش يك بويي دارد و يك گيرايي . حالا هم نوشتم كه دعايش كنم كه دعايش در حق ما گرفت و آن شد كه مدتي دربدر بودم اما با كتاب و كتاب خواني و كتابخانه و كتاب خوان دم خور. يادش بخيرباد .