صبح است . ساعت شش . من در اتاق آخر نشسته ام و دارم شجريان آلبوم غوغاي عشق بازانش را گوش مي كنم . ساعت شش صبح است . كمي بي حوصله ام . حال خواندن هيچ كتابي را ندارم . حتي رمان خسرو حمزوي را . حس نفس كشيدن را هم ندارم .اين حال من است.
جمعه ها تنها وقت مردن است به ساعت برزخ ،
آويزان از پاندول حجيمش
در كش و قوس آمدنها و رفتن ها ،
تنها به ادراك معلق زمين مي انديشم
و اين كه هنوز برف ها هستند
و بلبلان كه گه گاه خوش مي خوانند سرود بهار را .
واين كه چرا براي بعضي ها بهار يك گل است و
براي بعضي يك باغ گل .
بر سر دل ها چه امده است
كه اين لنگر گاه آرزوها اين قدر لنگ مي زند
براي بر آورده كردنشنان
بر سر روزها شايد چه آمده است
كه اين قدر كوتاهند و بي خاصيت
(شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار)
خسته از اين پاندول آويزان از خيال آسماني
كه شايد بالاي سرم است
دفتر شعرم را مي بندم ،
گوش جان ز ناچاري ميسپارم
به آيه هاي استواري اين تعلق آويزان به خاك بي ادراك
حالا در زمستان ، بهار، تابستان يا پائيز .
