امروز يك ياد داشت نوشتم روي كاغذ به اسم بر روسپي درون يا ارگاسم حمالي در تنهايي . امروز از بس اعصابم خورد و خاك شير بود شروع كردم به نوشتنش . البته يك صفحه بيشتر نميشه ولي با اين حال يك پي نوشت بلندهم مجبور شدم بچسبونم تنگش تا كامل بشه و اگر يك زماني كسي اونو خوند وقتي كه من نبودم ، متوجهش بشه . مي خواستم بزارمش اينجا ولي حال و حوصله تايپ كردنش رو ندارم . من به طور كلي وقتي ميخوام چيزي بنويسم كه برام مهمه يا خيلي هدفمنده احتياج به يك كاغد سفيد دارم و يك ميز و يك صندلي و يك جاي ساكت . يك اتاق سه در دو كه وسعت نگاهم زياد نباشه و مرغ ديده ام تا دور ها نپرد . ولي خلاصه اش اين كه من اعصابم خرابه از دست خودم و تنها جايي كه ميشه بعد از كلي كار كردن و سگ دو زدن سگي ، خودم و خالي كنم همين نوشتن روي كاغذ سفيده . يك منطق كلي هم در مورد آرزو و داشته ها يا امكانات آوردم كه فكر مي كنم مي تونه جالب باشه . حالا شايد بعدن بيشتر بنويسم .
ديگه اين كه من بخاطر مارتين لوتر كينگ و بعد بخاطر آشنايي كمي كه با افكار و انديشه هاي هيلاري كلينتون دارم از طريق كتاب خاطراتش در ايران و اين كه اگر كلينتون بياد با دولت امروز ايران احتمال جنگ ميره بالا من به سناتور باراك حسين اوباما راي ميدم .
خيلي برام جالبه كه چه جوري امكانش هست كه اسكناس 50000 هزار تومني بياد . مثلن اتوبوس واحد درون شهري بليطش ميشه ده هزار تومني . برين خونين به مديريت اقتصادي ايران با مديرانش .
