تبليغاتX
سردبیر دیپلم - کمی به من نگاه نکن یا عوارض اندیشیدن زیاد به چیزی

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


اون گوشه ايستاده اي توي قاب عكس و داري هي زل مي زني به من .حال گيري است . خب باشد من هم گرد روي شيشه را نمي گيرم . عينكم را هم بر ميدارم كه چشمم به تو و آن هيكل نازت نيفتد . يك ، يك مساوي . اما معرفت مرا مي بيني . همين كه قاب عكس را نمي چرخانم رو به يوار تا هميشه همان سفيدي گچ هاي لب تاقچه را نبيني و باز بتواني با همان گردهاي روي شيشه براي خودت شكلك درست كني ، كلي براي خودش آزادي است . درست مثل شب هاي تابستان كه در حياط روي بهار خواب مي خوابم و كلي كيف برم ميدارد كه امشب با ستاره ها مثلث در مثلث مي سازم. دنيا را سه بعدي مي كنم . اول خودم بعد تو بعد اين فاصله كه تمام نمي شود . دلم را خوش مي كنم كه امشب دب اكبر را ديدم و ستاره قطبي را و آن عدد دو را كه بالاي سرم هر شب مي درخشد ستاره هايش . وآن پوتين كه ساخته ام با ستاره ها كه گمانم گالشهاي يوسف است وقتي از ته چاه بيرونش‌اوردند .حالا باز هم نگاه كن . اما اين بار معرفت مرا هم ببين بي انصاف . دارد مي شود داستان داش آكل و طوطيش تو هم مي شوي مرجان . مرنجان مرا با اين نگاه كردنت . بيا و عكست را بگير ويك عكس ديگر بده كه دارد جگرم آتش مي گيرد به ياد آن شب و اتش بازيمان . يادت هست . اين ها را بخاطر  داشته باش و هي نگاهت را عوض نكن ! من كه عينكم را برداشته ام . تو زور خودت را بزن و كون خودت را هم جر بده . من آنچه را كه بايد ميديدم ، ديده ام و كيفش را هم برده ام درست مثل ستاره بازي شب هاي تابستان . آن چه من ديدم ستاره بودند اما تو قايمشان كرده بودي و مي گفتي هوا ابري است و بارش دارد ، بارشش باشد براي بعدها و چند سال بعد وقتي كه نقشت عوض شد ، حالا هي تو بگو هوا ابري است .من كه خر اين جمله نميشوم كه خودم را قايم كنم يا چتر بردارم وتن بزنم به كوچه اي ، پس كوچه اي . خودتي بابا .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:0  توسط   |