با فرا رسيدن ماه اسفند و در بوق و كرنا كردن اين خبر كه انتخابات مجلس در پيش است و براي عده اي يك امر اختياري و براي عده اي هم يك تكليف شرعي ، گرچه مي خواستم ديگر در مورد سياست و اين امر چند دست و يك كاسه (در ايران) ننويسم اما با خواندن اين مقاله از محمد قائد با خودم گفتم تا لينكش را اينجا بگذارم تا ديگران بخوانند و بدانند كه چرا در ايران انتخابات به عنوان دمكراسي راهي به سويي پيش نخواهد برد . با خواندن اين پاراگراف از اين مقاله محمد قائد با عنوان ببرسواري و خبرهاي بد براي دمكراسي با خودم گفتم تا كمي خط خطي كنم براي اين انتخابات و اين كه چرا ابطحی براي رد صلاحيت ها نگران است و خاتمي هم سر و صدا راه انداخته است تا از كاروان مسندنشينان قدرت عقب نيفتند .
*و آن پاراگراف :
محمدرضا شاه دو سال آخر زندگیاش در این حیرت گذشت كه چطور امكان دارد وقتی در اردیبهشت 1357 به مشهد رفت مردم با دیدن موكب ملوكانه هورا بكشند ”زنده باد“، و وقتی به تهران برگشت پشت سرش داد بزنند ”مرده باد“، و نتیجه میگرفت پس دستهایی در كار بود. اما آن مردم در تطابق فكر و رفتار ظاهراً متضاد خویش مشكلی ندارند؛ نكتۀ عجیبی هم نمیبینند. یاد گرفتهاند كالسكه و كادیلاك و پول خوب است، كالسكهسوار و كادیلاكسوار و پولدار بد است. انسان ِ فاقد عزتنفس دنبال هر موكبی كه از خیابان رد شود میدود، در همان حال كه عقیدۀ قلبی ِ خویش را رندانه مخفی میكند. اما تركیب رندی و تقیه، همراه با فقدان عزتنفس، راه را بر رشد دموكراسی میبندد.
