فردا شب ، شب يلداست . چند پست پايين تر نوشته بودم كه بله قيمت ميوهها نواي مرغ سحر رو به ياد آدم مياره . بگذريم . بايد سعي كرد كه تو اين شب به آدم خوش بگذره . جايي فكر كنم توي بي بي سي بود كه شنيدم يا جاي ديگري كه مي گفت ايراني ها در اين شب دور هم جمع مي شدند تا سياهي بلند ترين شب سال رو با هم قسمت كنند و دفع بلا باشه . البته به نظرم . بهر حال حالا اون مراسم ها جمع شدند و آدمها تو خونه هاشون قايم . مهموني نميرن و نميدن كه قيمت ها بالاست و هرچيزي خدا تومن قيمت داره . ديگه اون سفره ها جمع شده اند و تنها مونده يك مشت تخمه و هندوانه و پرتغال و انار شدن خرما و دستان كوتاه مردم .جدن چرا هر سال بدتر از پارسال ميشه . جداي از بي لياقتي و عدم مديريت درست . تاكي ، تاكي . كجاست اون سفره هاي رنگين كه امروز نشستن تنها توي قاب عكس ها و شده اند ياد باد . بخوام بنويسم ، ميشه مثنوي هفتاد من درد .
امروز مشهد بنظرم زمستون رو براي بار دوم تجربه كرد . بعد از اون بارون چهل و هشت ساعته و هفت هشت ساعت استراحت زمين و آسمون ، امروز خيلي جالب بود . سر صبحي هوا خيلي سرد بود ومه همه جارو گرفته بود . بعد از يكي دو ساعته بارون آروم آروم شروع كرد به باريدن و يك باره سر ساعت يك ظهر به بعد آسمون سياه شد، همچين سياه شد و آسمون رعد و برق زد كه گفتم امروز ما حتمن پسر نوح ميشيم . يك ده دقيقه اي مثل سيل از آسمون آب ريخت . خدا صافيش رو از توحوضش در آورد و حسابي بارون اومد . ساعت سه و نيم به بعد بود كه ديدم يك باره آفتاب شد و ساعت پنج بعد از ظهر به بعد هم برف مي باريد . داشتم امروز شاخ در مي آوردم . خودمم هنوز باورم نميشه شما ها رو كه نمي دونم .