امروز بد جوري حالم گرفته شد . خيلي بد جوري هم . صبح خواب گنگي را ديده بودم اما توجه نشده بودم . تا اين كه ظهر اتفاق افتاد . حالم از خودم بهم خورد . اگر نبود نق زدن هاي پياپي پدر و مادرم و منت شايد بعد از آن بر سرم ،همين امروز همه چيز را رهــــــا مي كردم و مي زدم زير همه چيز و ك... خواهر و مادر دنيا را هم كرده و مي رفتم دنبال اون چيزي كه مي خوام . يك بي قيدي تمام عيار را . مي زدم به در بي عاري و مي رفتم . چند روز پيش يكي از دوستانم يك نصيحتيم كرد و اولش مي گفتم كه اون اشتباه مي كند اما امروز ديدم كه او درست مي گويد . كاملن هم حق با اوست . من هميشه پشت آخرين نفر هستم . اين بخت من است . آدم هر چيزي كه مي شود نفر آخر در يــك جمع نباشد و الا حالت يِِِِِِِِِـــك جنده را پيدا مي كند . جنده بودن كه به ماده بودن و دادن نيست . در هر جايي كه آخرين نفر باشي و از همه كوچكتر باشي كه همه بشن آقات و هر جور و هر چيزي كه خواستن بهت بگن ميشي جنده . منطق داريم و اين رو منطقم به من ميگه . حالا تفاوت من و اون جنده چي ميشه ؟ هيچي شايد گند كارهاي اون يك روزي بالا بياد ولي از من هيچ وقت در نمياد چون اين جنده بودن يك تعريف تمام اجتماعي مورد قبول هر جمعي است و به همين خاطر هيچ گاه نمي توان كاري كرد .خواهر اين دنيا رو گ.... كه ترتيب مارو اين اخلاق اجتماعي داده .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:43  توسط
|
