برادرم پريشب كه ازسر كار آمد خانه ساعت 11 شب يك چيز جالبي برايم تعريف كرد كه حيفم آمد كه اين جا چيزي در موردش ننويسم . رمان شهري كه زير در ختان سدر مرد ، نوشته خسرو حمزوي در جايي اشاره دارد به نشانه شناسيي در زندگي روزمره . فلك و اسم آدمها و روز و ساعت و رخ داد هر امري در زندگي روز مره تائثير دارد .بهر حال . برادرم آمد و گفت كه ظهر كه داشته مي رفته سر كار يك مرد ريش و را ديده كه داشته هي به ريشش دست مي كشيده است و مي گفته است خدا يا شكر . با خودش گفته است از آن آدمهاي خر حزبلي است كه نمونه اش فراوان است و ريا كار . چند لحظه بعد كه مي خواسته پياده شه از جلوي طرف كه داشته رد ميشده ديده كه داره ساعتش رو لمس مي كنه و فهميده كه اون آقا نابينا بوده . پياده ميشه . كمي جلوتر در جايي كه ايستاده است منتظر سرويس مي بيند دو ، سه تا زن دارند با هم با تكان دادن دست به صورت غير معمول به طوري كه دستشان خيلي شديد تكان مي خورده است ، با خودش گفته چي دارند مي كنند و چه كار شده است كه آنها دارند اين طوري سر وصدا مي كنند . كمي كه نزديك تر ميايند مي بيند كه انها ناشنوا هستند و با اشاره با هم حرف مي زنده اند . سوار سرويسش مي شود و مي رود و در جاييي سرويس مي استد تا يكي از كاركنان شركت بيايد . برادرم هم داشته است در خيابان را نگاه مي كرده است و مي بيند كه يكي سووار ويلچرش دارداز عرض خياباني به آن شلوغي رد مي شده است . برادرم با خودش مي گويد اين سومين مورد است كه دارد در كمتر از دوساعت دارد مي بيند . اين ها همه نشانه است . نشانه هايي كه خداوند گاهي در سر راه انسانها قرار مي دهد و اگر بتواني آنها را بشناسي هميشه جلوتر از ديگران هستي . در اين سه نشانه تنها اين است كه برادرم با خودش مي گويد ، من كه چشم دارم ، ناشنوا هم نيستم ، پاهايم هم كه سالم است . پس خدا را شكر .
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|
