واي خداي من . امروز دوباره ديدمش . ابروهايش برايم شمشير شده بود . گيج مي خوردم . زخمي شده بودم . درست مثل هميشه . لبهايش يك خط مواج دارد كه با آن چشمان سياهش واي واي . دم باريك دشنه است بر جاني خسته . دوباره ديدمش ؟ نه اسكنش كردم در مغزم مثل هميشه . يك ورسيون جديد . روز به روز دارد خوشگل تر مي شود . واي واي و آب مي خواهم حسابي تشنه شده ام . شكل هميشه ام شدم امروز دوباره . بايد مي ديد . واي واي واي واي ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط
|
