هواي امروزهاي مشهد حسابي سرد و پاييزي است . درست چيزي مثل اول مهر و آمدن مدرسه ها . صبح هايش بوي يك غربت خاصي را مي دهد . چيزي شبيه بوي هجرت معصومانه يك كودك از خانه . باد صبح گاهيش حسابي سرد و خنك است . آدم خودش را كمي جمع مي كند ، همه چيز شكل يك رفتن شده است .
خودت خوب مي داني كه من يك پايم داخل است و يك پايم بيرون محل كار. هي مي روم وهي مي آيم . خودت مي داني كه من يك پا دو هستم . بگذريم . داشتم مي رفتم اداره مركزي مان . من بعد از اتفاق سال هشتادو چهار قسم خوردم كه ديگر پيكان قديمي سوار نشوم ، اما هيچ ماشيني جلوي پايم نگه نداشت كه نداشت . البته اگر دختر بودم شايد تا حالا صدتا پژو سوار مي شدم اما من پسرم . يك پيكان آبي لكنته جلوي پايم نگه داشت و من هم چون عجله داشتم بالاخره شوار شدم . جلو ، بغل دست راننده . به اصطلاح سخنراني مذهبي گذاشته بود و شيخ هم چرت و پرت و كس وشعر سوار خلق الله مي كرد . از يكيش حسابي كفرم درامد كه در امد . دعايش اين بود خدايا بچه هايم سينمايي نشوند . كه تو دلم مثل سگ بهش فحش هاي سگي دادم و حسابي سگي هم خنديدم . از راننده اومدم بپرسم كه راديو يا نوار كه چشمم افتاد به اين قاب نوار .
حسابي دلم برايت تنگ شد از بنياد . براي خندهايت . جدي مي گويم . ديدم نوشته سونامي گفتم اي شيطون باز دل يك خواننده جون رو هم بردي . حسابي دلم براي صدايت تنگ شد . يك باره برگشتم به همان فضاي محل كارم كه پشت ميز بودم و پشت سرم يك پنجره كه آفتاب مي افتاد روم . عاشق آفتاب هاي پاييز بودم و صداي تو. فكر اين لظه كه تو الان داري پشت ميزت به صفحه دسكتاپ كامپيوترت نگاه مي كني و شايد توي صفحه جي ميلت بايگاني نامه هات رو مي خوني به سرم انداخت كه اين و امروز بنويسم .
