چند سال پيش كه با يكي از دوستم توي خونشون نشسته بوديم و سيگار ميكشيديم و پفك مي خورديم و چايي و آهنگ گوش مي كرديم و حرف مي زديم آز سكس تا سياست و خلاصه همه چيز ، قشنگ يادمه كه گفت: آدم وقتي مي بينه كه دوستاي دوران درس خوندنش معتاد شدن ، خيلي ناراحت مي شه . با خودم گفتم : چه كس و شعري ميگه . اصلن جمله اش بار عاطفي برام اون روز نداشت و باخودم گفتم كه چس كلاس ميادش . از اون روز تا امروز شايد نزديك پنج يا شش سالي گذشته باشه . امروز كه اومدم تا از محل كارم بيام بيرون براي رفتن به خونه ديدم كه ماشين نيروي انتظامي جلوي يك خرابه اي وايساده و مردم هم هي ميان و ميرن . داشتم مي رفتم كه ديدم تو ماشين يكي از اون دوستاي همون دوران درس خوندنم توي ماشين نشسته . خودم رو قايم كردم كه منو نبينه ، از يكي پرسيدم چرا گرفتنش كه گفت : داشته با يك نفر توي خرابه حشيش مي كشيده . خيلي ناراحت شدم . بغض گلوم رو گرفت . بار عاطفي حرف اون روز دوستم رو حالا مي فهمم .