اين مجله زيگزاگ را خوانده ايد كه خوشبختانه چيزي براي فيلتر كردنش گير نياورده اند (بهانه ) . من هم مي خواهم يك پاتوق را برايتان معرفي كنم . در محل كارم وقتي كه بعد از ساعت اداري دوستان مي روند ، من هم براي خودم يك چايي ميريزم و مينشينم پشت كامپيوتر و اينترنت بازي و يك سيگار هم روشن مي كنم و دود مي كنم خيال تمام دوستاني را كه در يادم ميآيند و ميروند و مي فرستم آن پايين ، پايين ها . ته ته ريه هايم . به جون شهناز تهراني قسم . بخصوص ياد خوشگل خانم و خودم رو كه خيلي وقته كه ديگه نديدمش . دلم مثل سگ براش تنگ شده باز هم به جون شهناز تهراني قسم . دلم براي آن لبان سرخ و كوچكش كه قدرت آفرينش خداوند درست و ميزان گذاشته بودش زير آن بيني باريك و كوچكش كه واي دوشيار مورب از كنارش مي اومد پايين تا كنار لبهاش . چشم هايش كه مرا رواني ِ رواني كرده است ، روشن درست مثل روز پانزدهمين روز مرداد ماه ساعت دوازده ظهر . ابروانش كه شمشير كج قتاله منند . خداي من . موهاي شبق گونش كه باد در آن خانه دارد و من حسوديم مي شود . باز هم به جون شهناز تهراني قسم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 19:17  توسط
|
