دارم ورق بازي ميكنم . دارم گناه مي كنم . گاه نا بخشودني . گناهي كه جبرانش شايد تنها با خود زندگي باشد ، با عمر . شرطي است اين ورق بازي من . شرط . سر هر چيزي هست . مي تواند سر اتوبوس شركت واحد باشد يا برف زمستان سال ديگر . چه شرط بلند بالايي . چه شرط تخيلي . خيلي بزرگ شرط مي بندم . دست خودم هم نيست . نميدانم مي برم . مي بازم . ببرم مي توانم بگيرم . نمي توانم . اعتمادي به اي نبازي وشرطش نيست . اين يك ورق بازي بزرگ است . با شرط هاي كوچك و بزرگش . هركسي كه هر كجا كه هست . يك بازي گر است كه شرطهايش را ته خودش مي داند و اواع ورق بازيش را هم خودش . دلش در دست و پادشاه خودش و بي بيش خواست با خودش نخواست با خودش . سرباز تمام لحظات سخت خودش و تك ، خودش . اين يك بازي كاملن بزرگ است . يك ورق بازي بزرگ . بازي با اوراق سفيد عمر .
مدادي كه نوك ندارد
حالا چه تو سواد داشته باشي
چه كاغذ سفيد .
حرف هايت دود مي شوند در آسمان ذهنت
و تو
هي روزها را بشمار
اوراق سفيد عمرت را .
