تبليغاتX
سردبیر دیپلم - ای بخشکی شانس که اگه از آسمون صد تا ک ...

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


مي گوبم آقا باشد براي بعد . براي كي ؟ همه بروند بعدن . روزنامه را مي زند زير بغلش و از بالاي عينكش نگاهي به من مي اندازد و مي گويد : نمي شود هر كاري براي همان روز خودش و بعد لبخندي مي زند و مي رود . مي خواهم چيزي بگوبم اما زبانم راه نمي افتد و حرفم در گلويم مي ماند . مي مانم كه چه كنم . انجام بدهم چه جوري . آن هم امروز كه حتمن مي بينمش . آبرويم مي رود . باز خيس عرق مي شوم و سرخ مي شوم و نفسم بالا نمي آيد . هيچ كسي هم متوجه دردم نمي شود . باز بايد خودم را قايم كنم ، پشت دكه اتوبوس راني و باز تا كي بيايد اين ماشين خط . باز بايد كلي پا به پا كنم و تو اين هوايسرد مثل سگ بلرزم تا آبرويم نرود . يكي نيست بگه :مرديكه خر مرز داري پيلش ميكني ، تو كه ميدوني يك جايي گند كارت در مياد . باز همه چشامشون روي دو تا پاچه خيس منه كه من ، بله چرا توي اين هوا پاچه هام خيسه . مي گيوم حالا همين امروز را باشد ، فردا خدا بزرگ است . مي گيود ك نه نمي شود . باز بايد .... . نه كون لقشم كرده . دنيا تو گير ودار همين خيالات رسوندتم به اين بن بست . ميزننم بيرون امروز اگه اومد ، نگاش نميكنم . اول كار آخر كار . تموم ميشه ، نميشه .چرا ميشه . درست مثل تمام اون لحظاتي كه به خزعبلات آدمها گوش كردي و با خودت گفتي ،‌نه اين سوته دل و يك چيز ديگست و بعد گندش در اومد كه اي بابا توي صف اگه وايستي نوبت خيالشم به و نمي رسه . كجايي بابا . پــــــــاشــــــوكـــه يــــك عمره كه سرکاري . واويـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلا .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:12  توسط   |