سالِ تابستان بود
سال سرماهاي گم و سبزي هاي نا پيدا .
سال انتظار فرج تو
طلوع من
اما زهر هلاهل است انگار
اين فرج كه از تابسنان آن سال ميامد .
تو نبودي و بادها بودند
شن ها بودند و ردپاهاي تو نبود .
انگار خبري در راه بود
خبري از جنس تمام خيالات سبز وسفيد مان
كه درش طلوع بود .
طلوع من
طلوع تو .
هنوز باورم نمي شود
كه آن تابستان گذشت
و آب رودخانه ها رد پاي تو را آورند
و پرواز پروانه ها خبر بهار را
و تو دوباره طلوع كرده اي
تولدي دوباره كرده اي
و سبزيي هايي كه پيدا شدند
از زير برف ها و
تابستان آن سال گذشت ...
مي داني ....
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|
