این علاقه من به مطالعه را می بینید . دارم خفه می شوم از کتاب خواندن و وبلاگ ( چرندیات و خزعبلات و لاطاعلات ) نوشتن . امروز که می شود اولین روز مرخصی بعد از دوسال از خر عرعر صبح بیدارم . از5 .پاشدم و کمی بی بی سی گوش دادم و بعدش هم برنامه مردم ایران سلام . بعد یک لیوان چایی و کمی هم صبحانه . دلم نیمرو بر نداشت ماست خوردم . زدم بیرون و حیران که کجا بروم ، سینما فیلم میم مثل مادر راداشت اما نرفتم . حسش نبود . همین چندروزه به قدر کافی دلگیر هستم که حال و حوصله فیلم های غمناک دیدن را ندارم .
زدم و رفتم کتاب خانه . کارتم را بعد از دوسال تمدید کردم . یاد آن روزها و سال ها بخیر که مابین قفسه های کتاب ساعت ها می گشتم و دنیایی را ورق میزدم تا مطلبی دلخواه پیدا کنم . آن وقت من اینجا دارم می میرم از کمبود وقت ونوع بد کاری که دارم یعنی با روحیه ام سازش ندارد ، بجایش طرف از ته دهات که معنی الفبای فارسی را هنوز نمیداند در مغز کتاب خانه کارمی کند و کتاب مورد علاقه اش هم این است که همسر خود را چگونه انتخاب کنیم یا قران از دیدگاه حاج محسن قراتی که هنوز که هنوز است در ماه رمضان شب چهاردهم یا پانزدهم به آنجا می رسد که یوسف آمد برود بیرون که زلیخا لباسش را از پشت کشید و الی آخر . از قدیم گفته اند آنجا که کال هست هیزم نیست آنجا که هیزم هست کال نیست .
بهر حال دارم یک بحر وحدت در مبانی تاریخی و فلسفی در مورد دیدگاه خودم نسبت به سرنوشتی که ژنهای اجدادم برایم به ارث گذاشته اند را کم کم پیدا می کنم تا بتوانم پی ببرم به این که چرا تمام چراغ ها جلوی پای من قرمز صدثانیه به بالا هستند . میبینید این سرنوشت بشریت است که در دستان فروبسته رفتگان در خاک خفته است .
بهر حال کتاب کوچه هفت پیچ محمدابراهیم باستانی پاریزی را آورده ام خانه ، البته برای برادرم . خودم دارم هنوز اعترافات ژان ژاک روسو را می خوانم و چهار کتاب دیگر دارم که هنوز شروع نکرده ام به خواندنشان .