فردا آغاز آخرین هفته کاری من در محل کارم است و از هفته بعدش هم باید هجرت کنم به محل جدید و خیلی دلم تنگ است از همین حالا برای همه شان . برای همه شان . عکس ها را نگاه میکنم . یک سی دی از تمام عکس هایم با همکاران برای یک نفرشان زده ام و صدای خودم را هم ضبط کرده ام در حالیکه دارم یک شعر برایش می خوانم از مولانا که می فرماید :
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این بستان و این مستان مکن
چون خزان برشاخ وبرگ دل مزن
خلق را مسکین وسرگردان مکن
بردرختی کاشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
شمع جمع خویش* را برهم مزن
قصد این پروانه* حیران مکن
نیست در عالم زهجران سخت تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن .
* غرض من شمع جمع من و دوستان من است .
* قصد این بدبخت بیچاره آویزان درمانده .... حیران مکن است .
