ما این پدرمون خیلی ادم مومن ومعتقدیه به نظر خودش البته . این شبهای پاییزو زمستون که میاد ما جوونهای حالایی عاشق پیشه ایم و خیالاتی و در عوالم هپروت به سر میبریم و شاعر مسلکی میشیم و هزار خزعبلات دیگه . اما جوونهای ناصر الدین شاهیی مثل پدر من که از روستا بیست ، بیست و پنج سال پیش اومدند شهر و بعد توی دوره انقلاب با اون خیالات و طلب های بهشت از خداوند با گریه وزاری و هدایت های انقلابی که بر مردم وارد شد و به طور کلی دیدگاهشان نسبت به همه چیز بر عکس شد و بر تربیت ماهم تاثیر گذاشت و حالا که یک دختر رسیده با مانتوی بالای زانو می بینیم از ...ق درد میمیریم ، پاییز که میاد شب براشون با غروب خورشید شروع میشه و ساعت 6 شام می خورند و هفت می خوابند و ساعت 4 صبه با صدای بلند می زنند زیر اواز الله اکبر که بله ای فرزندان من برخیزید و نماز شکر بجا آورید که روز دیگری دمید و هنگام کار است . به طور کلی این گونه جوانان ناصرالدین شاهی اگر ندانند که خوب می توانند بخوابند و بخورند خداوند را هم پنج شنبه ها فراموش می کنند چه رسد به این که هردم به یاد خداوند باشند . مخلص کلام این که تفاوت ما جوانان حالا با دیروز که به طور حتم با فردا هم فرق خواهیم داشت در این است که پیشرفت تکنولوژی ما ایرانیان خیلی عقب مانده ایم و در این عصرارتباطات به دنبال هم نمی توانیم کاری کنیم تا یک پیوستگی بوجود بیاید در ادامه فرهنگ پدری به فرزندی .
تبصره * ... این اقوام ما سر مال پدرشون به جون هم افتادن . امان از دست این مال دنیا که آدمها رو به هم می اندازند و الان حواس منو پرت کردن و نتونستم مطالب خودم رو جمع کنم . زنگ و شکایت وشکایت کشی که فردا بیایین شهادت بدین که بله ، کار یک جورهایی تموم بشه .