تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یکی به دادم برسد

شكل ساده اي دارد و آرام و لغزان از مقابلت هماننديك شبح مي گذرد و تو انگار كه سايه يك عابر را در خيابان ديده اي و بعدش هم هيچ مي شود در هيچ . نمي دانم در كجا بود كه حواندم و يا شنيدم كه مي گفت ، شايد برداشتن يك سد از پيش پاي خويش مسير زندگگي را عوض كند .

امروز در جايي بودم كه كسي امد وسلام و احوال پرسي ومعرفي و ديدم كه از اهالي نوشتن است و فيلم نامه نويس است و فيلم هم مي سازد و آه بود كه از پشت سرم بلند شد كه چرا آن زمان كه پنج تا فيلم نامه نوشتم چرا ندادم كه كسي بخواند و چرا دنبال هر چيزي را تا اخرش نمي گيرم و زود خسته مي شوم و دل زده و افكارم ازهم مي پاشد .

چرا خودم ، خودم را تنها مي گذارم و ول مي كنم . شايد دليل اولش نداشتن اميد به اينده است كه مات ميزند درست مثل اين ماقوت هايي كه مادرم سرسفره افطار مي گذارد و اگر چايي نخوري و يك راست الله واكبر را گفتند بچپاني در دهانت تا آنجيت يخ مي كند كه نگو نپرس .

اشكال ديگري كه در كارم پيدا كرده ام اين است كه من اصلن سوژهايم را ياد داشت نمي كنم و بعد كه مي خوامه بياد بياورمشان تا بنويسم اگار دارم وضع حمل ميكنم .

و ديگر اينكه روزنامهاي هم نمانده كه بشود مطالعه كرد ولذت برد از ياد داشت هاي سعيد حجاريان و محمد قائد و قوچاني و ديگران وديگران .

بي حوصله شده ام .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |