ديشب بعد از سحر بود وداشتم چايي ميخوردم درتاريكي . بساط لحاف ودوشك هم كه مثل هميشه پهن است {ما تخت خواب نداريم . به طور كلي در خانوادهايي مثل ما كه وضع ماليشان درحد متوسط پايين تر است اصول وانديشه هاي مرحوم مغفور لنين را مي توانيد ببينيد .همه چيز اشتراكي است .كمونيست و سوياليستي است تمام انديشه ها و افكار آن خانواده .به طور مثال هركسي كه زودتر از همه از خواب برخيزد بهترين لباس گيرش ميايد و بهترين كفش را هم مي تواند بپوشد. اگر قرمه سبزي هم از ديشب مانده باشد در خانه كه ديگر قربانش بروم ، امام زمان هم بيايد كسي محلش نمي گذارد و غذا را بچسب و خدا نكند اگر كمي خوش خواب باشي و مادر هم حواسش نباشد و جمعه هم باشد . سر، سر است و پا ، پا . اگر نان هم نباشد و جمعه هم باشد بايد كلي پياده روي كني تا برسي نانوايي كه آن روز سگي را پخت مي كند .و اين ها همه آن زماني است كه خرجي بيار خانواده يكي باشد وآن هم پدر.يك سر و پنج فرزند و البته يك مادر. بگذريم } نشستم و كتاب سهراب را بداشتم و تفال وار برگي را باز كردم . آمد ....
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ماحرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گواريي
كنار حادثه سر مي كشيم .
«ونيز»يادت هست ،
روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشورديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبارعادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود رنگ طلايي مرگ ....
و مرگ و تعابيري كه حضرت قمشه اي مي فرمايند و سهراب و...
هر مرگ اشارتي است به جهاني ديگر . و من كه تاكن خوردم و نه فلسفي كه نكند فردا مي ميرم و خودم خبر ندارم . صبح سوار ماشين كه شدم باور بكنيد ويا باور نكنيد نصفه و نيمه خودم را آماده كرده بودم و نمي ترسيدم و مزه مرگ { طعمش لزج بود درست مثا پاچه گوسفند } زير زبانم بود .
