امروز دنبال يك موضوع بودم تا توي وبلاگم بزارم و چيزي پيدا نمي كردم كه نمي كردم . رسيدم خسته و كوفته به خونه كه ديدم داره ارتفاع پست نشون ميده و خونه خاليه و هيچ كس نيست كه نيست . خيلي حال كردم كه هيچ كس نيست و ميشه آروم فيلم تماشا كرد. اشكم رو در آورد اين حاتمي كيا با فيملش. پنبه مديريت چند ساله رو زده با اين فيلمش اونجايي كه ميگه كنار خيابون آب مي فروخته و تبعات جنگش ميشه اين هواپيما ربايي و اين ريشش بر ميگرده به اون حمله به سفارت امريكا و غيرت مردي دانشجويان پيرو امام ومخالفين سرسخت بازرگان . و دوبار نزديك بود بزنم زير گريه كه جلوي خودم رو گرفتم و نزارشتم چون داداشم هم اومده بود و نمي شد گريه كرد چون تا دوهفته باز اين را عَلم مي كردند براي مسخره كردنم . كلي حرف داشتم براي نوشتن و موضوعيت داشت اما نميدونم چرا پراكنده شد آما توي دفترم درستشون مي كنم .
نمي دونم چرا ياداقاي خامنه اي افتادم با اين فيلم و هرچي زور زدم نفهميدم ، اما به يك حرفش اعتراف ميكنم كه پوشيده نذاشت بر هيچ كسي كه هر عملي به نام ولايت با هر هدفي را نمي پسنديد و اعتراف آخر هاشمي رفسنجاني كه گفته بود از اول انقلاب دچار افراط و تفريط بود ايم . خلاصه تمام آثار حاتمي كيا يك طرف و اين يكي هم طرفي ديگر .
دوم اينكه يك حرف ديگر هم داشتم كه يادم رفته است .