مانده ام وبي حوصله ام كه چه كنم . كتاب خواندنم نمي ايد يا شايد هم كتاب زده شده ام . نمي دانم . همين ندانستن است كه ترس در دل آدمي مياندازو انگاره اي تاريك . درست مثل بچگي كه هميشه از اتاق تاريك مي ترسيديم چرا كه هيچ روشنايي براياگاهي ما نبود كه بدانيم در درونش هيچ چيزي نيست . درست مثل فلسفه مي ماند كه سقراط نترسيد و گذاشتش و رفت تا بداند كه مرگ چيست ؟ يا به قول سهراب : مرگ پايان كبوتر نيست . و بايد ما پرواز را به خاطر بسپاريم كه پرنده مردني است . هيچ ضرب در هيچ . انگاره اي متفاوت براي پيدا كردن بودن و ماندن . كه وزن بودن در يافتن انگاره اي براي ماندن است و حيات كه اگر نبود آدمي معنا پيدا نمي كرد و ديگر هيچ .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه عشق .
يا به قول سياووش كسرايي : زندگي زيباست ، زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست / گر بيفروزيش رقص شعله اش در هركران پيداست / ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست .