مشهد هم عجب آب و هوایی دارد ؛ الان 15 فروردین دارد مثل سگ برف می بارد و برف.
زمستانش به آن گرمی و بهارش ... انگار آسمان نیتش براین است که همیشه کج دار و مریز
با ما سر کند .
صف نانوایی وقتی هوا سردتر است ، شلوغ تر است ، انگار همه به سرشان میزند بیا یند
بیرون . توی صف بودم که یکی حرف از بسیجی بودن زد که بله ؛ بعضیها مثلآ" بسیجیند و جو
گرفتش و شروع کرد از خاطراتش گفتن ...... تا آنجا که حواسش پرت بود و داشت از شیرین
کاریهایش با خواهران میگفت . پرده اتوبوس رو دور سرشون میپیچوندن و از توی اتوبوس برای
خواهران شکلک در می اوردند . جالب بود که همه را با لفظ کلمه خواهر ، خواهر ادا میکرد .
نان که گرفتم با خودم گفتم ببینم این بسیجی با حال و از میان ما آدمهای روی زمین که
زمینی ست کیست ؟ دیدم ای بابا این که همکلاسی خودم در دبیرستان بود که به هر
مناسبت از تعزیه تا راهپیمایی می ریخت داخل کلاس و شروع می کرد به گشتن کیف و
کتابهایمان .
راستی او دیپلمش را گرفت ؟
