و اين رمان خسرو حمزوي چه دنياي كاملا" ايراني دارد و جهاني متفاوت و شهركي ساخته است در ذهنش و پايه هايش بر نپذيرفته شدن فرد در جامعه و زير پاگذاشتن اخلاق در جامعه است . چيزي شبيه اينكه حمزوي دارد داد ميزند در امروز جامعه ما و فرهنگ ما ، قرار گرفتن اخلاق در كف نيازهاي جامعه است در پائين ترين حد . او دارد مي گويد : لگد زدن به مرده اسفار توسط يگانه پدر بزرگ فرامرز با آنكه او آدمي به نسبه داراي شرايط مذهبي در حد اعتدال است از انجا ناشي ميشود كه اخلاق ازبين رفته است و همه چيز بر سر پول و مال دنيا ست .
و به راستي انهايي كه ابراهيم ادهم ميشوند كه تاج پادشاهي را مي نهند و عرفان را بر مي گزينند و به درجه مي رسند كه سوزنشان را در آب دريا مي اندازند و به اشاره شان هزار ماهي برايشان سوزن طلا مي اورند ، چه ديده اند كه اينگونه دگرگون مي شوند .