امروز كمي به جد تصميمم را گرفتم كه براي مدتي بلند سيگار را كنار بگذارم به قول معروف كمي به خودم برسم و از اين حالت خمودگي پف كردگي بيرون بيايم و بشوم آنچه كه بايد بشوم مثلا" يك جوان امروزي .
البته بحث بر سر اين كلمه امروزي زياد مي شود كه كرد كه در خور اين مجال نيست كه جواني هم براي خود عالمي دارد و چه خوش ميخواند سرود جواني را استاد حسين قوامي كه :
اي جواني رفتي زدستم / در خون نشستم /جواني كجايي /چرارفتي كه من از تو ترفي نبستم / غم پيري نبود ديري كه در هم شكستم / جواني را زدكف داده ام رايگاني / كنون حسرت برم روز شب در جواني / نه هوشيار و نه مستم / ندانم كه كي هستم / جواني چو رفتي تو زدستم /
نديدم سود از جواني در زندگاني / چه حاصل از زندگاني دور از جواني / جفاها كشيدم دردا كه ديدم از مهربانان نامهرباني / غمت را نهفتم در سينه اما با كس نگفتم راز نهاني /
گويي زجلوه شبابم /كه چون جويمت نيابم / اميدم كجايي كجايي / اگر در برم نيايي بسازم با سوز هجران داغ جدايي .
و چه سوزي دارد اين صداي قوامي ، و به قول خودش كه وصف حال خود او بوده است .
اما اين جواني چيست ؟ كه پير مينالد زدست جوان خام انديش و جوان مي نالد زدست پيري زودرس و فرتوت . و الان ميشود 26 ساعت تمام كه هنوز لب نزده ام و پاكم .
