دارم الان در حال نوشتن اين مطلب كنسرت ابتهاج و لطفي و مرتضي قوي حلم را كه در كپنهاك اجراء شده است را نگاه ميكنم . با اين شعر شروع ميكند در وصف تار محمدرضا لطفي ، ابتهاج كه :
پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم .
...و تار لطفي كه غوغا ميكند . و مي رود مجلس تا انجا كه ابتهاج شعرارغوانش را ميخواند
ارغوان پنجه خونين زمين ، دامن صبح بگير و سواران خرامنده خورشيد بپرس كي بر اين دره غم ميگذرند .
تار وضرب اينجاست كه به اوج مي رسد در اين مجلس . و قوي حلم كه در عوالم ديگر به سر ميبرد . من عاشق اون صحنه اين كنسرتم كه دوربين تصوير تمام صورت قوي حلم را ميگيرد و او در سماع است انگار. و آواز لطفي كه در وصف دوستي با ابتهاج است كه مي گويد :
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كني از اين سراي كهن راهي كجام كني ....
... بسيم نواي خوش آموخته اي و آخر عمر صلاح كار چه ديدي كه بي نوام كني ..
و عالمي ديگر دارد اين مجلس .
ابن تا اينجا .
اما داشتم كتاب از پاريز تا پاريس را مي خواندم { از باستاني پاريزي } و ياد داشت كنكره بيهقيش را شروع كردم به خواندن و وياد داشت هاي گردش روزانه اش در مشهد و رسيدم به اينجا كه تصوير گذشته خراب شده اي را پيش چشمانم بر پا كرد . آنجا كه ياد ميكند از بلوار ملك آباد مشهد و درختان صنوبرش و تونل سبزش و انعكاس نوري كه در اين تونل سبز بود .
ياد ش بخير باد . اين تصوير دنياي مدرني است كه دارد در تمام شهرها خودش را در ميپيچد و ميرود به نام آسايش تا انجاي وجدان بشريت را كه روزي بگيرد . اما تصوير تام و تمام آن تونل سبز و انعكاس نور خورشيد كه تصويري رويايي به انجا مي داد و پنجرها كه را كه باز ميكردي هواي گرم ظهر تابستان را به خنكاي فرح بخشي تبديل مي كرد كه نظيرش ديگر نيست . اگر براي همان تكنولوژي آستان قدس كمي از زمينهاي باغ را مي داد و قطار شهري از انجا مي گذشت شايد امروز من افسوس آن تابلوي شاهكار خداوندي را نمي خوردم و ديگران هم نيز . اما حالا چه . يك قاب عكس شكسته و بدون تصوير براي چشم ها ي خالي از طروات .