هوا گرم است و داخل اتاق نمي شود ماند . كولر هم كه ندارد اتاق من . پنكه هم كه چواب نمي دهد و هواي گرم را مي چرخاند . توي حياط هم كه نمي شود رفت كه بابام خوابيده و چراغارو نميشه روشن كرد كه خوابش نميبره . داخل حال هم كه تلوزيون روشنه . پس من برم كجا كتاب بخونم . اين كتاب باستاني پاريزي حكايت شيخ روضه خانيست كه مي شناسمش . وقتي كه روضه مي خواند آسمان و ريسمان مي بافد . از حضرت مهدي خواهش براي تعجيل در فرجشان دارد و هنوز در انتظار فزج است كه علي اصغر ياد مي كند و در صحراي كربلا و نميدانم اين وسط از امام محمد باقر چطور روضه مي خواند و در ادامه مي آيد به تاريخ معاصر و ترور آيت الله بهشتي و هفتادو دو تن از يارانش . حالا هم باستاني پاريزي داري در اين كتابش در پاكستان چهل سال پيش تاب ميخوري و مي روي به سوي مهر و مي روي به سوي ماه كه يك باره تاريخ در هشتصد سال پيش مي چرخد و حكايت جنگهاي شمشير كشان مي شود و خنجر و لشكر كشيهاي نادر و شاه عباس . حالا هم مي خواهم بخوان تا در فضاي كتابش شروع كنم به تنفس تاريخي اما نمي شود كه نميشود .
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|
