امروز ياد گذشته هاي خيلي دور كردم . آونقدر دور كه تنها حالا يك طرح مات ازش توي ذهنم مونده . آونقدر مات كه انگار داري از يك صفحه شيشه اي پشت سرت رو نگاه ميكني . ياد اون شبي كه همسايمون خودش و كشت به خاطر بيماريي كه داشت . كبدش از كار افتاده بود . ياد اون روزهايي كه قند توي دلم آب مي شد وقتي كه ميديدمش . ياد دورهاي دور .. دارم الان آهنگ جواني استاد حسين قوامي رو گوش ميكنم .
جوواني را زدست داده ام رايگاني كنون حسرت برم روز و شب در جواني
نه هوشيار و نه مستم ، ندانم كه چي هستم ، جواني چو رفتي تو زدستم .
دوم اينكه چرا من اينقدر به اين آهنگهاي خاكستري رنگ علاقه دارم . همكارام مسخرم ميكنن كه تو با اين آهنگاي كه گوش ميكني هيچ كس بهت زن نميده . اما چرا اين جوري شدم . يه رماني به من ميگفتن ... بي غم
اما حالا . كمي گرفتم .خسته و اونم سگيش خسته ام .
سوم اينكه درمورد سياست دارم خيلي كم مينويسم و وبلاگم شده پوچ در پوچ .
گويي زجلو شبابم ، كه چون جويمش نيابم ، اميدم كجايي .....