باز هم ديشب خواب ديدم . خواب بدي بود اما ترسناك و وحشت ناك نبود . تنها مختص خودم بود ، خود خودم . به تنهايي و تنهاتر از هميشه . آب هميشه نشانه روشنايي است و پاكي . نشانه نور است و شفا فيت و خوبي . ساعت دوازده پس از اينكه بلندي هاي بادگير را تمام كردم و رفتم كه بخوابم . در حياط كه دراز كشيده بودم و داشتم به ستاره ها نگاه مي كردم ، به ستاره هاي خودم كه يك عدد دو دارم و يكي ديگر كه شامل شش ستاره است به صورت سه به سه كه يكي مي خواهد كمر ديگري را قطع كند . به اينها نگاه ميكردم كه خوابم برد .
درست قبل از نماز صبح خواب ميديدم كه در يك حوض آب دارم مي خواهم شنا كنم .
لباس هايم را از تنم ميكنم و به آب ميزنم و تنم كمي رعشه ميگرد و حالي به حالي مي شوم .
مي خواهم از كناره حوض فاصله بگيرم كمي كه دور مي شوم باز دوباره بر ميگردم ودنبال ديواره حوض مي گردم . به يك باره باد تندي بلند مي شود ومرا از آب ميگيرد و مي گذارد لبه
حوض . دوباره به داخل آب مي پرم و كمي زير آب شنا مي كنم و دوباره باد شديد تري ميوزد و از آب دوباره مي گيرد ومن هم خودم را از لبه حوض مي گيرم به صورتي كه اين بار تما م بدنم از آب بيرون است و نگاهم به انتهاي حوض ميافتد و ميبينم كه يكي از دوستان خوبم كه سيد هم هست و ادم مومن و چشم و دل پاكي است از آن طرف مرا نگاه ميكند با يك پيراهن سفيد و شلوار مشكي هم به پا دارد.
حقيقتش اين است كه اين چند وقته عجيب مشغول گناه كردن هستم و خجالت مي كشم كه اسم گناه را هم ببرم . من زمان زيادي بود كه صرف تصوف و مشغوليت هاي عرفاني براي خودم مي كردم اما اين چند وقته عجيب مشغولم و كمتر از خدا ياد مي كنم . در اين تمرين هايم {با اين كه مي دانم گفتنش آدمي را ازاين مرحله دورمي كند اما ميگويم تا دوستان بدانند كه رسيدن به مرحله هاي بالاترش كاري ندارد }يك بار به مرحله اي رسيده بودم كه به هرچيزي هنگاه مي كردم به ياد خدا مي افتادم به هرچيزي . به درختان و ماشين و ميزم و هرچيز ديگري به سينه هاي زنان و به هر چيز ديگري كه فكر مي كنيد كه از سر كارم بيرون امدم و گفتم خدايا من نمي تونم بي خيال من شو و او هم شد و نشد كه پله ها را بالاتر برويم و امروز شرمنده ديروزيم .
