تبليغاتX
سردبیر دیپلم - برای تاریخ حافظه ام

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


داشتم سر كار تلاشم را مي كردم تا روز را شب كنم كه چشمم افتاد به يك خانوم خوش تيپ و خوشگل و ديدم كه عجيب چهرش برام آشنا بود . شرو كردم به فكر كردن . يعني اون من رو وادار كرد به فكر كردن به صورت ناخودآگاه . خداي من اونو كجا ديدمش . چقدر آشنا ست اين چشماش . اين رنگ موهاش كه عجيب وسط  اون موها چشماش مي درخشيد . خداي من ..خداي من . اشتباه وارد كردم ليست رو . آقاي .... اگه ميشه اين شماره رو حذف كنيد . خداي من . باز اشتباه زدم . خداي من . اونو كجا ديدمش . چقدر اشناست . راه رفتنش از پشت سر ... باسن خوش حالتش .. خداي من ..خداي من . .. يادم نيومد كه نيومد و من سه چهار بار وسط كار اشتباه كردم  و باز التماس كه آقاي ...  . يادم رفته بود تا اينكه ظهر كه خواستم بيام بيرون پام گرفت به نرده هاي لب در و خوردم به آقايي كه داشت انگار رژه ميرفت كه يادم اومد من اون خانوم رو چندسال پيش توي كتاب خونه ديدمش . وقتي كه داشتم از كتاب خونه مي اومدم بيرون توي پله ها رفته بوديم توي هم و.... نگاهش كه ترسيدم و گفتم ببخشيد و معذرت مي خوام . خم شدم و كتابم رو بررداشتم و كلاسورش رو دادم به دستش . چه پوست سفيدي داشت و چه قدر لطيف ...  . 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 20:12  توسط   |