تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یک روایت از انتظار

سنگ عمرم را امروزيا فردا يا نميدانم كه كي روي گورم خواهم گذاشت . آهاي چاله هاي  خيابان ها اتاق هايتان چند است . من خوابم مي آيد . وقتي كه صداي بوق ما شينها مي آيد از خواب مي پرم .گوشه دنجي ميخواهم براي آرميدن . امروز از بس كه انتظار كشيدم ، شكلم شبيه يك اضطراب كوتاه شده است . سيگارم گوشه لبم دود مي شود ، عمرم با ثانيه ها . كارهايم روي هم تلنبار ميشود . عجب ليست بلندي است وقتي كه تلفنم زنگ نمي خورد . امروز ترياك صدايت كه به رگ هاي خوني گوشم نرسيد ، خمار شدم . ليست هم تمام نميشود . الان ... الان .. الان . نه خبري نيست كه نيست . با خودم گفتم .كه بعدش چه . باز تكرار و باز تكرار و تكرار و تكرار. تكرار مكررات . كسي داخل ميشود . نمي بينمش . صدايش اما آشناست محلش نميدهم زياد و مي رود . سر به كار خودم گرم است ونگاهم به گوشي تلفن . الو .. الو .. الو . ليستبه نصف هايش هم نرسيده . سيگارم ديگري گير ميدهم . دودش را غلاج ميكنم بالاي سر و اصلا" ... ون لق ليست . پايه هاي صندلي غريج غريج ميكنند . گيج ميشوم با تاب تابش . خوابم مي برد . الو ... جانم . خوشي . دعا به جون شما . خنده و خنده ....  .

صدا كه بلند مي شود .چشمم را ميمالم . مادرم قرص هايم را آورده است . روي تلفنم هيچ شماره اي نيفتاده است . خوابم مي ايد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |