تلاش ميكنم تا بتوانم خوابهايمرا انگاونه كه هستنذ نشان دهم. خواب هاي من آينده اند .
مكان روز . احتمالا" مقابل درب يك پاركينگ يا گاراژ . نشسته ام و دارم نمي انم با چه چيزي كلنجار مي روم . بعد احساس ميكنم كه دو دختر به همراه دوستش از كوچه پائين مي روند . آنكه بلند تر است مانتوي قهواي يا بهتر بگوبم تيره پوشيده است و دوستش رنگ روشن مثل خاكستري روشن . انكه مانتوي قهوه اي دارد روسريش سياه است و ديگري روسريش از لباسش تيره تر است . آبي تر شايد . از كوچه پائين مي رودن با اين احساس كه فكر ميكنم چيزي رو آروم و مخفيانه دارند حمل ميكنند و من هم به دنبالشان مي افتم كه كجا ميروند .
مكان داخلي ، احتمالا" روز . به يك باره خانه شلوغ مي شود . خانه نيست جايي مثل داخل همان گاراژ يا پاركينگ سر كوچه است . به يك باره يك پسر كه چهره اش مثل يكي از نيروهاي خدماتي محل كار من است {قد بلند ، سيبيل هايي شايد پر پشت ، با چشمهايي كمي راسوئيي كه تيپش ادم را به ياد راسوهاي بدجنس خنگ مياندازد } . دختر ها كشته ميشوند و نوك چاقويي را كه در دستانش است را به طرفم ميگيرد و با داد زدن سعي بر قانع كردن من دارد كه آنها مقصرند و كار او درست و غيرتي است . فقط تمام تلاشم همين است كه چاقو را به من نزند كه از خواب بيدار ميشوم تا نماز صبح رابخوانم .