امروز وقتي كه آمدم خانه و موهايي را كه زماني سياه بودند از مادرم را ديدم كه حالا سفيد شده اند حسابي به خودم و هر سي كه مادرم را اذيت كرده است و جوش داده است لعنت فرستادم . به تمام ان لحظاتي كه ميآيند و من نميخواهمشان تا آنها باشند كه من از سر ندانم كاري او را غصه بدهم . موهاي سفيد مادرم تعداد گناههاي كبير من است كه اگر او بخشد ، خدا هم نمي بخشد . همه از عنايت اوست كه هستم و الا امروز هيچ نبودم . دلم به حال تمام لحظات شادي ميسوزد كه مي توانستند باشند تا موهاي اينگونه سفيد نشوند و پوست صورتش كه ديگر طراوت اولش را ندارد و چين برداشته است . چين هايي كه ردهاي گناهان من است و شيارهاي موربي كه اشك هاي او را هدايت ميكردند به روي گونه هايش و چشمانش كه همه عفو است وبخشش ، بخشش همه وجودش با مهر .خدا مرا و همه را ببخشد و بيامرزد .
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 22:41  توسط
|
