امروز روز خوبي بود ، خيلي خوب . آنقدر خوب كه بايد ياد داشتي برايش بنويسم . دارد اتفاق مي افتد بي آنكه بفهمم . خيلي راحت و آسان . انگار نه انگار كه اين هم يك روايت كوتاه ممكن است باشد . يا به قول حافظ : باشد اندر پس پرده بازي هاي پنهان غم مخور . يا : شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد . درست به همين روايت وقتي كه خيلي راحت يك روز برايت شيرين مي شود بعد از يكي دو روز پكربودن . مگر يك روز خوب چيست ؟ روزي كه بد نباشد خوب است . به همين سادگي و از اين هم ساده تر . بايد سطح خواسته را پائين آورد تا فهم مان نسبت خوشي تعغير پيدا كند با ايجاد اين تعغيير مي توان راحت تر روز را شب كرد وماه را خورشيد .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:12  توسط
|