خيلي دلم ميخواهد كه بنويسم از دردي كه دارم ،همين .
خيالي هم نيست كه نيست . جز روياي ناپايداري در افق هاي دور انديشه ام كه موج ميزند موج . مي بردم و بازم مياورد تا خويش ، تا خويش تن .
گاه آنجا كه به انتها مي رسم از خيال چيزي شبيه روياي دخترباكره اي در سرزمين هايي ديگر
خنده ام مي گيرد و به خود هي مي زينم : كه هي تويي اين تو در سرزميني كه آرش ها و سياووشها در ان همان خيال هاي دورند در افق انديشه.
ديگر اينكه كه چرا امروز دراين جاي جهان آدم ايستاده است جايي ميان هيچ جا . خلاءاي بهت آور و وحشتناك كه خويش را در ابتداي سقوط ميبيند .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 15:51  توسط
|