دارم الان آهنگ اي جواني مرحوم استاد حسين قوامي را گوش ميكنم . باز گيرم گرفته است به مطالب پرستو دوکوهکی {زن نوشت}. يكي اينكه خيلي دلم مي خواست تا با او در سفرش به ايروان با او ميبودم كه ديدم بزرگان كجا و سير آفاق حقيراني چون من كجا . دوم اين كه نام اين ياد داشت را ميگذارم تنهايي براي جنس مذكر . تنهايي ، جنسش و حالتش و شكلش همه يكي است اما عمق اين تنهايي به نوع جنسيت كمي بالا پائين دارد كه آن هم بر ميگردد به خصوصيت هاي جنسي آدمها .
بگوبم كه الان من حسابي غرق در آهنگم و سوزها ست كه از اين دل ناماندگار بي درمان ما بر ميخيزد . دوستانم در دبيرستان يا در دانشگاه هستند و مشغول خواندن و يا ياري برگزيد و از دنياي تجرد رخت سفر بر بسته اند كه بهترين شان عمل اول و دوم را با هم انجام داده است و مدتهاست از او بي خبر شده ام كه دنيايش و دردها و آرزوهايش با من متفاوت شده است .
آمدم كه براي مدتي ياري از جنس متفاوت برگزينم كه ديدم نمي توانم با اين فلسفه دنيايي و آخرتي كه براي خودم بافته ام نمي توانم با دختران يك دنيا داشته باشم كه آنها ، نه همه شان اما به طور اتفاق بيشتر يك هم زبانند و نه يك هم دل كه ديدم تا رو دست نخورده ام و دردي بردردهاي فلسفيم افزوده نشده است پا ازاين دنياي مخلوط بيرون كشيم كه سرش سبز و عمرش دراز باد كه تنها يك هم زبان ميخواست وبود يك هم زبان برايم نه يك هم دل براي تنهايي دلم .
عكس ها را كه نگاه ميكنم ، تنها آه و افسوسي است كه از پسش ميكشم كه :جواني چرا رفتي كه من از تو ترفي نبستم . جنس تنهايي براي من و يا بهتر شكل وحالتش درست مثل يك بطري نوشابه است وسط يك قهوه خانه در دل يك جاده كويري . جنسش اما زمخت است ، درست مثل سوهان كه ديگر كسي نيست تا برايش درهايم را بگويم . يكي كه هست و قرار بود با هم يك وبلاگ به اسم درد مشترك راه بيندازيم كه نيامده ، پشيمان گشت . عمق تنهايي من هم آن قدر هست كه صبح زود با اتوبوس بروم سركار و تا بعد از ظهر سگ دو بزنم و بعد خسته و كوفته خودم را تا خانه برسانم و چاييم را پاي همين دستاگه كامپيوترم تا يازده شب سركنم و اگر حالش نبود و انگيزه اي براي نوشتن فقط كتاب بخوانم كه عالمش از اين عالم جداست . هنوز هم دارم اي كوته آستينان سعيدي سيرجاني را ميخوانم .
