تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یاد داشتی شخصی

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


آمدم بنويسم و هي افاضات از خودمان به در كنيم كه ديديم نوشتنم نميايد. امروز دست زدم به كمي پياده روي اما نمي دانم چرا تند مي رفتم .

هيچ عجله اي هم براي رسيدن به خانه نداشتم ولي همان جور تند راه مي رفتم .

بدون هيچ علتي . آدم زياد عصبي و عجولي هم نيستم اما نمي دانم كه چرا اين قدر تند راه ميرفتم . انهم ر كنار باغ و آب ركناباد و گلگشت مصفا و ... . وقتي ميخواهم كه كمي فكر كنم يا بي هدفم و خيلي جاهاي ديگر همين طور است ، اما امروز تند بود ، تندتر از هميشه .

يك همكار دختر داريم ، سگي ازش بدم مياد . آدم درست وحسابي نيست  نه اين كه آدم سبك و لات و{دخترها هم در بينشان لات هست }بي ادبي باشه ،نه . مومن ، نماز خون ، امل ، خر مذهبي ، فرق بين شافي و هنفي رو نميدونه ، دم از علي شناسي ميزنه . اصولا" ادعاش يك جاي رو از بعضي حيوانات پاره ميكنه .  

برايش دو بار تا بحال جلوي رئيس كم نگذاشتم ، گند كارياشو در نياوردم كه آدمي كه قرار داديه ، مثل لوستر از سقف  روزگار اويزونه . امروز ميبينم كه بايد يك آفرين به خودم بگم و اون اين كه يك جمله معروفي براي خودم دارم ، آدم بايد تنها به فكر آدمها باشد . يعني تنها به آدم بودن فكركند . كسي كه سعي كند تا به هر انساني {جداي از انهايي كه اخلاق اجتماعي را زير پا ميگذارند} با هر عقيده و نظري كمك كند آدم است . بجايش اين همكارم ، مزخرف تام و تمام است . چادري مسلك و مادرش اشنيدن نام امام حسين ، اشك ها ميريزد كه چرا در صحراي كربلا نبود ه است تا خودش جاي زينب را بگيرد ، فرزندانش را جاي علي اصغر و علي اكبر و ديگران بدهد و شوهرش هم جاي آن امام همام را بگيرد . مبيبنيد در سلك آدم بودن چه راحت است و چه سخت.  

به جايش يك همكار دختر ديگر دارم { هر دوتاي انها هم ازدواج كرده اند } كه اگر دو روز همديگر را نبينيم ، دلمان براي هم تنگ ميشود . مانتو ميپوشد ، كوتاه ، موهايش بيرون است

و مانند تمام دختران ازدواج كرده ، آرايش هم دارد . اما هميشه به هم كمك ميكنيم و هواي همديگر را داريم . ستاره هردومان ، با هم طاق و جفت است .جاي خواهر كوچكتر من است ، ولي هميشه بهترين است و تنها فكرش ، راه انداختن كار ديگران است . او آدم است ، كه فكرش تنها وتنها راه انداختن كار هاي مردم است و بس .

 

ديگر اينكه كمي هم خوشحالم به خاطر اينكه  با دادن يك دفتر سفيد  به دوستي شوق نوشتن را در او بيدار كرده ام تا تاريخ عمرش را هر از گاهي براي  ياد آوري در وقتي ديگر بنويسد .

 

مصرف سيگارم نيز بالا رفته است . تا روزي هشت تا ده نخ . بايد كمي امساك كنم در اين مورد كه نفس بيست متر دويدن را هم ندارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط   |