پا هايم درد ميكند . راه هم نرفته ام . شايد از عصبانيت چند شب پيش است . عصبي كه ميشوم كه بدن يخ ميكند وبعد تاچندين ساعت استخوان هاي بدنم درد ميكند . اين چند روز را بيداربودم و شب ها از يازده شب تا شش صبح رمان مي خواندم و در خودم دور ميزدم و دور ميزدم . حسابش را كه كردم ديدم در نود و شش ساعت بيشتر ازشانزده ساعت نخوابيده ام ولي بجايش مرغي كه در كاج همسايه مان مي خواند خستگي و كسلي بي خوابي را از من دور ميكرد . شايد به خاطر همان نغمه صبح گاهي بود كه شب بيداري ميكشيدم ، خودم هم نميدانم .
سيزده بدر نرفتيم و اولين نحسيش مرا گرفت .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:46  توسط
|
