ياد داشتي ميخواندم كه كسي ناله ميكرد از تنها بودن و تنها ماندن و امدن كسي كه شايد هرگز فردايي نباشد
برايش . اما نويسنده ان ياد داشت اين را بايد به ياد داشته باشد كه تنهايي هميشه مضمومم نيست .
تنهايي ، رها شتن از تنهايي است كه نه آدم را درك ميكنند و نه به مفرد بودن آدمي احترامي نمي گذارند . تنهايي كه ممكن است هزار بار بيشتر و بدتر از تنهائي باشد . مي داني دوست من تنهايي آنجا مزه اش معلوم ميشود كه مي خواهي خودت باشي اما نمي گذارند . ميخواهي حتي رذالت مجسم باشي نمي گذارند . ميخواهي خوب مفرد باشي ، نميگذارند . و بديش در اين است كه نميشود با انها بر خورد كرد و اينجاست كه آدمي را اذيت ميكند .
تو كه تمام نوشته هايت بوي تنهايي ميدهد و غربت نگارنده و قربت اين نوشته را چشيده اي ، تو ديگر چرا ؟
