اينها را براي كسي مينويسم كه روز گاري يار ما بود
در من غم بيهودگيها ميزند موج در تو غروري از توان من فزون تر
در من نيازي ميكشد پيوسته فرياد در تو گريزي ميگشايد هرزمان پر
اي كاش درخاطرگل مهرت نمي رست اي كاش آرزويت جان نميافت
اي كاش دست روزوشب با تار وپودش از هرفريبي رشته عمرم نميبافت
اينك دريغا آرزوي نقش برآب اينك نهال آرزو بي بار وبي برگ
اندشه روز وشبم پيوسته اين است من بر تو بستم دل دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من گوهر خود را فشاندم در پاي بتهايي كه بايد ميشكستم
اي خاطرات روزهاي گرم وشيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
دراين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنت گنگ وغريبم واگذاريد
+ نوشته شده در ساعت   توسط
|
