تبليغاتX
سردبیر دیپلم - یاد مهاجرانی بخیر

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


یاد مهاجرانی بخیر

در خیابان قدم میزدم که رسیدم به کتاب فروشی که بساطش را پهن کرده بود .هوا هم

 

سرد بود و بخار نفس جلوی دیدت را میگرفت . ایستاده بودم و کتابها را نگاه میکردم و به

 

یاد این بودم که مهاجرانی را یادش به خیر ، او که بود باز بازار کتاب رونقی داشت و دلمان

 

به یک کتاب خوب در هر فصل راضی بودگرچه قیمت بالایش گاهی نا امیدم میکرد بازهرچه

 

که بود خبرهایی از این و ر و آن ور آدم را به هیجان می آورد یا لااقل کتاب مورد علاقه ات

 

را از دوستت که پولدار بود میگرفتی و میخواندی .

 

خب حالاچی ؟ تنها خاطره ای بیش نمانده است و افسوسی. دیگر خبری از کتابهای چاپ

 

افست نیست . به خصوص مجموعه داستانهای هوشنگ گلشیری {1-2} با آن طرح جالب

 

روی جلدش که یک صندلی سیاه روی یک زمینه سفید بود . فقط یادش بخیر، همین .

 

یعنی میرسد روزی که تهمینه میلانی میگفت : آنقدر کتاب بیرون می آمد که ناشران وقت

 

طراحی برای جلد کتاب نداشتند و به آن کتابها میگفتند : کتاب سفید  .   فقط یادش بخیر.

 

ایستاده بودم و نگاه میکردم که دختری آمده بود24ساله به بالابا آن تیپ روشنفکری حالا

 

و کتابی خرید درباره جنگ جهانی دوم و با قیمتی که میگفت بالا ست و همین قدر میدانم

 

که پولش بالاتر از هزار تومان شده بود .

 

فروشنده که پول سکه خورد نداشت تا به خریدار بدهد امد که به او بلیط بدهداو هم گفت

 

که بلیط بدرد نمیخورد امروز و من و فروشنده فهمیدیم که از این ببعد نشانه با کلاس بودن

 

نداشتن بلیط است .

 

او فقط تیپ روشنفکری داشت و نه چیز دیگری .

 

رمان همسایه ها  از احمد محمود ؛ آثار هدایت ؛ شریف جان ، شزیف جان تقی مدرسی

 

هیچ کدام را نمی خرید و از من پرسید که بدرد می خورد .

 

او فقط از کتاب خواندن ، کیفی بر لب دوش و کتابی هم در دست را میدانست  .

 

از احمد آباد تا ملک آباد در این فکر بودم که باز هم یاد مهاجرانی بخیر که بازار کتاب و

 

کتاب خوانی رونقی داشت .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 11:5  توسط   |