خوابم مي ايد وسخت خسته ام و كمي بي حوصله شده ام . دلم ميخواهد بروم جايي دور دورتر از تمام بادهايي كه همواره در سفرند . فقط خسته ام . دلم ميخواهد كه وقتي مي آيم خانه كسي در خانه نباشد تا راحت بروم پاي دم و دستگاهم و آنجا در اين فضايي كه هيچ كس هيچ كس را نمي شناسد شروع كنم به گشت زدن و خودم را تنهاي تنها رها كنم .
حالم دارد به هم ميخورد از اين در جمع بودن . عاشق انفراديم . تنهاي تنها .
حالم دارد از اين دعا كردن پدرم به هم ميخورد . توي تمام كاسه كوزهايمان ميزند ميريند و هيچ غلطي هم نمي توانم بكنم . مانده ام كه چه كنم . الان دارد با كسي حرف ميزند كه زن چهارمش را وقتي گرفت كه زن اولش يگانه يارش در تب سرطان مي سوخت . من مانده ام با پنجاه سال سنش چه جوري آلتش حركت ميكند و الان سه زن كار كشته اش را جواب ميدهد .
قربون قدرت بدنيش بروم . ما كه يك فيلم نيمه نگاه ميكنيم تا دو هفته دولا راه مي رويم و آن وقت اين شير بي يال و كوپال ، اي عجب .
