تبليغاتX
سردبیر دیپلم - شعری از فرخ تمیمی

سردبیر دیپلم

ياد داشت هاي كسي كه نتوانست تا بالاتر از ديپلم بخواند


شب کنار شعله سبز بخاری رفته ام در خویش

 

باغ سبز شعله ها شعر دلاویزیست

 

در من امشب چشمه های سبز میجوشد

 

گریه خواهد شد

 

بوسه خواهد شد

 

یا گلی بر گوریاران صفا اندیش ؟

 

قطره های سبز باران قصه میگوید

 

زردی غم را

 

از شیار شیشهای مات می شوید

 

دست من روی بخاری، گر می گمگشته یی را باز می جوید

 

در نگاهم جنگل اندیشه های سبز می روید

...

 

در اتق خواب می خواند زنی پرشور:

 

 (( کو چه ها سبز واتاقم سبز  

 

شعله ی گرم چراغم سبز

 

باغم سبز ))

....

 

پردههای سبز توری می تپد ارام

 

از شکاف پرده می روید

 

بازوان صبح مرمرنام

 

لذتی چون لذت آدینه شبهایی که کوکش نیست

 

می دود  در دیدگان فسفرین ساعت شبتاب

...

 

او تهی ازکام

 

چانه اش را میگذارد بر سرم؛ سنگین

 

ابر مویش می خزد بر شانه ام ، لرزان

 

می گشاید عقده ی دیرین

 

پشت دستم می شکو فد قطره باران

 

دیده در آئینه می بندیم

 

جادهء مومین و باریک نگاه ما

 

از نفس های بخاری آب می گردد

 

چکه ....

             

             چکه.....

 

                          فسفر شبتاب میگردد

 

در اتاق گرم ،سوزد شبچراغ سبز

 

بر لب آئینه ماسیده است :

 

( ای دو چشم سبز

 

در خزان سرد اندوهم شکوفا باش

 

ای دوچشم سبز

 

ای ....)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 23:22  توسط   |