خواب نامه
دیشب خواب میدیدم که مرده ام . در جایی هستم هفت تیری را بر می دارم و می روم که شخصی را بکشم . اما نمیکشم
می گویم ما که این کاره نیستیم اما طرف می اید و من را سوراخ سوراخ می کند . هماکرم می آید و می گوید دایت
بیامرزد . دستم را دراز می کنم و با او دست می دهم .می گویم خدا نگهدارتان.به آسمان نگاه می کنم .آسمان نیمه ابری
است و ستاره ها نیمه پیدایند همان جا می گویپم من که هستم ، آفتاب هست و دختری را که دوستش دارم . گنجی هنوزهم
هست . و میل به آزادی .راستی حالا خاتمی کجاست اوکه ما را بیدار کرد و این شور آزادی خواهی را.
سلام ، سلام به تمام داشته ها و نداشته هایمان . سلام به انچه روبروست و درود بر انچه که گذشت . امروز هست وفردا
نیز هم . پس به همه سلام .
