مغلطه است اگر که به سوال زندگی چیست ؟ پاسخی فلسفی بدهیم . یا بخواهیم بگویم که چگونه زیستن بهتر است . سوال دوم شاید همین جا باشد که زیستن چیست و آیا پاسخ دادن به این سوال پاسخی فلسفی نخواهد داشت .
در پاسخ به زیستن ، سوال تکراری جبر واختیار به میان می آید و آخر سر این که اول مرغ بود یا تخم مرغ .
مغالطاتی از این دست به درد همان کسبه اهل فلسفه ای می خورد که از این راه نان می خورند و برای بعضی نیز تولید نان می کنند و خود نیز نانی داشته اند به قول افلاطون که فیلسوف شده اند .
عده ای که هرچه بیشتر نگاه می کنی بیشتر متوجه می شوی که به قول جلال آل احمد ، نان ایمان مردم را می خورند . حالا ایمان به هر چیزی را .
در روایاتی از این دست باید جانب انصاف را نگه داشت که در مملکتی با این قماش که سوار بر کول خلایق عوام ، عوامانه ترین سخنان را با چنان پیچ و تابی بر گرده امت می نشانند ، هیچ چیز جای همان کلمه زندگی را نمی گیرد .
روزی به دوستی گفتم : بزرگترین فیلسوف عالم کیست ؟ گفت : خودم . گفتم که : چرا ؟ آورد که در بین این جماعت اگر خویشتن خویش را نشناسی و روان کاوی خود را ندانی که زندگی کردن هیهات من ظله است . ستم موجه است . گوشت به دست گربه دادن است .
با این شرح که در بالا رفت ، باید گفت : زندگی به نظر نگارنده این سطور درست آن چیزی است که آن جا هستی . هستی آدمی را همان دم تشکیل می دهد . درست مثل الان که هستی ام را یک کیبورد و یک مانیتور و یک نخ سیگار کنتی که گوشه لبم در حال دود شدن است ، تشکیل داده است .
