در اسفند 57 چندين اختلاف فرهنگى همزمان در جامعۀ ايران ظهور كرد، يا بار ديگر بيرون زد. دستكم يكى از آنها سريعاً حل شد، برخى همچنان ادامه دارد و بعضى مسكوت مانده. با كنارهمگذاشتن آن نكات مىتوان به تصويرى از برخى موارد اختلاف و نكات مشترك خردهفرهنگهاى ايران رسيد.
نخستين فتوای امام راحل پس از ورود به ايران، تحريم گوشت يخزده بود (نخستين حكم حكومتی: ”من دولت تعيين مىكنم“ و نخستين اقدام شخصی: عزيمت به قم).
تصور عوام و بلكه تلقى عمومى اين بود، و همچنان تا حد زيادى هست، كه آن مرغها و برّهها را امپرياليسم ِ گرگصفت و سگپدر به غارت برد تا ما را وابسته و مصرفى كند، و كمتر به تغيير عادات غذايى مردم بين دهههاى 30 تا 50 توجه مىكنند. وقتى ندا رسيد گوشت يخزده ”نجس و حرام“ است و فقط به درد ”مصارف كشاورزى مانند كود“ مىخورد، حرف دل تقريباً تمام مردم بود. اما مملكت به هم ريخت زيرا بازگشت به شرايط پيشين يعنى الغاى چلوكباب و چلوخورش ارزان. كسى حاضر به بازگشت به عصر نان و ماست و خرما نبود.
تلاش براى بازگشتى عملاً ناممكن به خويشتنِ خويش (دستكم در حيطۀ تغذيه، كه اگر موفق مىشد لابد در مرحلۀ بعد نوبت حذف روغن نباتى بود) در عادت چلوكبابخورىِ شهرنشينان تغييرى نداد اما نخست وزير را بسيار رنجاند. مهدى بازرگان در نطقى تلويزيونى گفت:
''از بالاى سر ما اعلاميه و دستور صادر مىفرمايند و دستوپاى ما را در پوست گردو مىگذارند: برق و آب را مفت كنيد، گوشت يخزده داده نشود و از اين حرفها. شب جمعۀ اخير صاف و پوستكنده گفتيم شما هم كه ما را كلافه كرديد، شما هم كه مثل ساير مردم [رفتار مىكنيد]. اقلاً فرمايشتان را به ما بفرماييد تا من بگويم چه بايد كرد.''
منظور از اطلاق تركيب خردهفرهنگْ كماهميتانگاشتن طرز فكرهاى مختلف نيست؛ اين است كه اقليتهاى فرهنگى ِ پرقدرتى وجود دارد اما فرهنگ بىچونوچراى 99 يا حتى 51 درصدىِ مسلطى وجود ندارد، تا چه رسد به اتفاقنظر در سليقه. اينكه در سير تحول اجتماعى از چه زمانى، چرا و چگونه چنين شده موضوع بحثهاى طولانى و كتابهاى بسيار است. در هرحال، خردهفرهنگها بر معدود اصولى اتفاق نظر دارند، در بسيارى جنبههاى احوال شخصى و زندگى اجتماعى نه.
دربارۀ حق رأى و حق رانندگى زنان حرفى علنى مطرح نشد. برخى زنان خانوادههاى بازارى و حتى معمّم رانندگى مىكردند و شخصاً اتومبيل داشتند. در جز اين صورت، قابل تصور بود كه فرمان دهند زنان فقط با حضور مردان محرم در اتومبيل حق رانندگى دارند. درهرحال، دربارۀ حق رأى زنان كه فقط يك دهه پيشتر اسباب چنان جنجالى شده بود حرفى نزدند، تا حدی شايد چون رأىدادن عملاً در حكم بيعت است، نه دخالت در سياست.
ز مقايسۀ اين چند مورد شايد بتوان نتيجه گرفت وقتى هم، مانند خلاصشدن از شرّ گوشت منجمد، اتفاق نظر اجتماعى وجود دارد، ممكن است اجراى اين خواست عمومى، حتى با فتواى فردی قدرتمند، عملى نباشد زيرا واقعيات اقتصادى اجازۀ چنين كارى نمىدهد. دوم، غلبۀ يك خردهفرهنگ لزوماً به معنى پيروزى قطعى و قاطع و يكباربراىهميشه نيست. يك قرن پيش، بازارـ حوزه به افتتاح مدرسۀ دخترانه همان گونه برخورد مىكرد كه امروز طالبان در همسايگان شرقى ايران برخورد میكند. شايد يك قرن ديگر تلقى نسبت به مدرسۀ مختلط و آوازخواندن زنان به همان اندازه متفاوت از امروز باشد.
در جامعهاى ناپايدار مانند ايران، پيروزى خردهفرهنگها موفقيتی است غيرقطعى و بيشتر متكى به قهر و غلبه تا سازش. پس از اين همه بگومگو طى دههها، هيچ يك از مواردى را كه به آنها اشاره شد نمىتوان پايانيافته تلقى كرد جز همان يكى كه بر سر آن اتفاقنظر وجود داشت و، شگفتا، آن هم در كمتر از يك هفته از دستور بحث و كار حكومت حذف شد.
انگار خردهفرهنگها با اختلافنظرها خوشترند تا با اشتراكاتشان، و ابناى روزگار به اختلاف زندهاند.
از كتاب دردست نگارش محمد قائد داستان آيندگان
