تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


تجربه نزدیک به مرگ ، برای من چیزی ست شبیه خلسه پیدا کردن در الی که می دانی

تو جسم داری و زمین را هنوز می توانی لمس کنی ، اما فاصله ها برای معنایی در آن لحظه

و تنها در همان لحظه ندارند .

تجربه نزدیک به مرگ. ویکی پدیا

تجربه نزدیک مرگ یا (near death experience (NDE به حوزه گسترده‌ای از تجربیات شخصی اشاره می‌کند که به مرگ قریب الوقوع مربوط می‌شود. شامل احساسات مختلفی از جدا شدن از بدن گرفته تا احساس شناور شدن، وحشت زیاد، آرامش مطلق، امنیت، حرارت، تجربه از هم پاشیدگی کامل، وجود نور، که برخی افراد آنرا خدا یا وجود روحانی تلقی می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 21:43  توسط   | 

آدم احساس گناه كه مي كند ، چه بايد بكند . گرچه هرچه آدم به آن مي انديشد را نبايد قلمي كند ، اما نوشتن هم ، آدم را خالي مي كند و هم خواندنش آدم را سرشار .

رفتن گاهي بهترين راه ست .

نوشتن در مورد موضوع احساس گناه را صلاح خود نمي دانم اما نوشتن در مورد خود احساس را مي پسندم يا نوشتن در مورد واكنش هاي احساس گناهي كه گاه با آدمي تا آخر مي‌آيد .

همين ها را فقط مي توانم بنويسم .چون الان احساس سگي خجالت از خودم را دارم . از خودم بدم آمده است .شايد با نوشتن نوع احساس با خودتان بگوييد كه طرف ديوانه است و شايد هم همين جورها هم باشد .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 19:54  توسط   | 

به قول رحيم مشايي ، نمي خواهم كه فلسفي صحبت كنم اما مي خواهم بنويسم كه سحر خيز باش تا كام روا باشي  يك جورهايي خيلي خيلي صحيح است . 2 سالي هست كه كوه پيمايي را شروع كرده ام . هر هفته جمعه ها يا بهتر بنويسم بيشتر جمعه ها را در كوه هستم . همين خصلت باعث شده است كه جمعه هايي را هم كه كوه نمي روم صبح زود از خواب بلند شوم .

صبح زود هم كه آدم بيدار مي شود ، روزش دو برابر شده است و آدم به كارهاي بيشتري مي تواند برسد . نمونه اش هم يكي همين نوشتن همين مطلب است كه شما مي خوانيد .

كوه رفتن البته اسفند و فروردين و ارديبهشت وخرداد عالمي ديگري دارد ، اما پاييز هم براي خودش فصلي است ديدني . نمونه اش هم امروز درختي بود كه زيرش نشستيم . برگ هايش ليمويي رنگ شده بودند ، زرد زرد زرد و از لابلاي شاخه ها و برگهاي زرد كه به آسمان آبي نگاه مي كردي به آدم احساس نشاتي دست مي داد  سخت مطبوع .

همين ها .

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 10:39  توسط   | 

امشب به اتفاق دوستي رفتم راي خريدن دوربين ديجيتال ، بعد از يك هفته تحقيق كردن و زير و بالا كردن بازار . رفتيم به خريد كردن كه در بين راه دوستم وسط راه يك نه درست به همين بزرگي در كار آورد كه امشب بي خيال خريد دوربين شدم .

براي بيكار نبودن و بيهوده دور نزدن سري به يك كتاب فروشي زدم . كتاب توپ شبانه از جعفر مدرس صادقي را خريدم . در مورد صادقي بيشتر و پيشترها نوشته ام و ديگر تكرارش نميكنم . كتاب را ك گرفتم ديدم خانم جوان 30 يا 35 ساله اي دارد دور خودش براي انتخاب كتاب دور مي زند . سه كاب بهش پيشنهاد كردم كه برگشت و در حالتي كه رديف دندانهاي بهم ريخته اش كه مسواك اساسي نخورده بود و لبانش تا كناره گوش هايش باز مي شد با يك حالت اخمي كه بيني اش هم پر از چروك ميشد گفت ك براي خودم نمي خوام . يعني برو گم شو فضولي نكن .  در همين بين دوستم يك كتاب ديد و داشت باهاش ور مي رفت كه بخرد يا نه ، همان خانم رفت پيش كتاب فروش گفت : يك كتاب مي خواهد براي يك دختر دبيرستاني كه نمي داند چه جور رمان هايي هم مي خواند . مي خواستم برگردم و بهش بگويم : خب الاغ تو آمده اي و در قسمت ادبيات كلاسيك قرن نوزدهم چه گهي مي خوردي پس ، كه به حكم همان مرد بودن ترسيدم و بي خيال شدم .

بعدش چشمم خورد به كتابي از ويل و آريل دورانت . تفسير هاي زندگي كه نگاهي كوتاه دارد به آثار نويسندگاني مانند ارنست همينگوي ، كيركگور ، لودويك ويتگنشتاين ، ژان پل سارتر ، آپتون سينكلر ، يوگني يفتوشنكو، رابينسون جفرز ، الكساند سولژنيستين و ...... ديگران .

همان موقع يك دختر جواني كه دو سه كتاب شعر برداشته بود از حسين پناهي داشت با همان خانم صحبت مي كرد در اين مورد كه اگر آدم يك كتابي باشد كه در مورد نويسندگان و طرز فكر كردن و نوشتنشان توضيح بدهد ، بخواند ، راحت تر كتاب انتخاب مي كند و مي خواند .

به ذهنم رسيد كه اين خوب است اما دايره فكري آدم را ممكن است كه ببندد . مي خواستم اين كتاب را بهش پيشنهاد كنم اما بي خيالش شدم ، گفتم بزار تا مثل من چند سال وقت بگذارد تا قدر آن چه را  مي خواند و اگر كسي هم راهنماييش كرد يك وقت مثل همين بي شعور خانم برخورد نكند .

بعد هم يك نوار كاست خريدم . حاصل عمر . اثري از اساتيد : اصغر بهاري ، كمانچه . حسين تهراني ، تنبك ، فرامرز پايور ، سنتور. در دستگاههاي بيات ترك و بيات اصفهان .

من از همه بيشتر دو قطعه چهار مضراب سنتور و تنبك و در‌آمد اصفهان و سوزو گداز كمانچه را دوست دارم .

پي نوشت : نوشتن هم با سه انشگت سوخته و تاول زده خيلي سخت است .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 21:3  توسط   | 

امروز هم برايم از آن روزها بود . از آن روزها كه تا عمر دارم آن را فراموش نخواهم كرد . امروز جمعي را ديدم كه در زير يك سقف تا چه حد وابسته و همدل شده بودند و جدايي برايشان تا چه حد سخت بود . انگار يك وداع جاودانه بود ، رفتني كه پشت سرش ديداري نيست .

دارم به اين فكر ميكنم كه در يك محيط رسمي اداري چه چيزي عامل اين همدلي مي شود . فكر ميكنم تنها عامل اين وحدت بزرگتر محل كار است . كسي كه مي داند يك انسان است و حرف سعدي را نيك به گوش دارد : مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند .

خودم درس ها گرفته ام از رفتار و گفتار و كردار اين مرد . كسي كه براي من هيچ وقت خارج از برادري بزرگتر نبود .

امروز هم اشك ها ديدم . يكي از همكاران خانوم مان هنوز مانده بود به دور هم نشستن و خواندن آخرين خداحافظي ها چشمانش پر از اشك بود . يكي ديگرشان كه هميشه خدا پر از فيس و افاده است (طبق طبق ) وسط صحبت ها بغضش شكست . دلم به حال اين مهرباني سوخت كه دارد جايي تمام مي شود ، جايي ميان تمام روزها .

همكاران مرد هم كه دچار التهاب بودند خودشان را كنترل مي كردند ، به حكم همان مرد بودند .  اما وقتي كه صداي لرزان يكي از آن ها را شنيدم و اشك هايي كه روي صورت يكي از همكاران بزرگ داشتم مي‌آمد دچار آن چنان بهتي شدم كه تا چند دقيقه صدايم در نمي آمد .

اين اشك ها ، اشك هاي دوستي بود . دوستاني كه خودشان را در هر طبقه و صنف و مقامي كه بودند ، براي هم دوست مي ديدند .

خودم را در تمام طول مراسم كنترل كرده بودم . داخل تاكسي كه نشستم ، نمي دانم كدام راديويي بود كه يك آهنگ از آن دست اهنگ هايي گاشته بود كه آدم را يك سره مي برد به مرور گذشته هايش ، با تمام خوب و بدي هايش . بغض گلويم را گرفته بود و رهايم نمي كرد . تاكسي هم پر بود . 6 نفر داخل يك پيكان . به چه بدبختي بغضم را فرو خوردم و تنها به دو قطره اشك بسنده كردم .

يادش بخير .   

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 21:25  توسط   | 

دوستي از دوستان عالم مجازيم گردنبندي دارد كه مستطيل شكل با پس زمينه اي آبي و يك فلش رو به بالا  . بحث فلسفي نيست ،ساده تر از اين حرف هاست . داستان عشق و عاشقي ست . اما مشكل بحث من اينجاست كه چرا آن فلش رو به پايين است . در راستاي آن عشق و عاشقي و آگاهي از اين موضوع كه آن گردنبند هديه دختري است به دوست ما ، مي توان اين مفهوم را برداشت كرد كه آن فلش اشاره اي به گردن يا سر يا فكر و يا طرز فكر دوست من . مي توان حتي اين را برداشت كرد كه آن دختر مي خواسته است به دوست ما بفهماند كه اگر هر چيزي در دنيا دو سر دارد اما اين بار من يك طرفه هم كه شده است دوستت دارم .

حالا اگر آن فلش رو به پايين مي بود چه مي شد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:57  توسط   | 

از بيست و چهارم فروردين امسال دارم هر روز آنچه را كه در 24 ساعت برايم جالب است و اتفاق مي افتد را در دفتري مكتوب مي كنم و از اين رهگذر براي خودم تقويم تاريخي گشوده ام .

عده اي هستند كه نخوانده مي نويسند و عده اي خوانده و فكر نكرده مي نويسند ، صاحب اين وبلاگ خود را آواره اي در هردو صورت مي بيند كه هرچه مي نويسد در اين دايره قرار مي گيرد . پس براي فرار از اين ورطه هولناك روي آورده ام در دفتري كه شرحش در بالا رفت .

دچار سوتفاهم با خودم نشده ام اما انگار اين وبلاگ دارد به صورت يك (اِه) در مي آيد تا در صورت توفيقي در جمعي انگار بيان شود و اين دارد برايم معظلي مي شود كه خودم را گاو پيشاني سفيدي كنم در جمع .

در پستي پيش از اين (نفرين نامه ) آورده ام كه من از نوشتن بدون مخاطب هم لذت مي برم چه رسد به اين كه جايي باشد كه خوانده شوم و بدون منت هم كسي بيايد و نظرش را برايم بنويسد اما اين دارد برايم در حكم جمع اضداد مي شود .

پس تا حل اين معضل براي خودم  كمتراز اين ها  خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 20:1  توسط   | 

 

 و اهل الکبیریا و العظمعه .....

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:4  توسط   | 

 

         جن در کمد . محمد قائد

آدمهايی تا زير تخت و پشت پرده را وارسی نكنند و در ِ كمد اتاق خواب را چهارتاق نگذارند خوابشان نمی‌برد. بعضی برعكس بايد در ِ كمد لباس را قفل كنند مبادا كسی يا موجودی در آن‌جا مخفی شده باشد يا بعداً مخفی‌ شود

وضعيت كسانی كه پدرانشان به دين خدا و البته مذهب حـَقــّه پيوسته‌اند به آن سرراستی‌ ‌نيست. می‌خوانيم كه افشا می‌كنند برخی از ”اينا“ از ”ماها“ نيستند و در واقع جزو ”اونا“ هستند زيرا بزرگتر خانواده‌شان همين يكی‌دو نسل پيش تشرّف حاصل كرد. تاريخ ايران پر است از زوايای تاريك و بسياری ناگفته‌ها كه تاكنون نگذاشته‌اند عامۀ خواننده‌ها، تا چه رسد به عوام، از آنها خبردار شوند. معركه‌گيرها متون را حفـّاری‌ می‌كنند تا خرت‌وپرت‌هايی‌ بيابند و برای مصارف روز سر هم كنند. نسل جوان درس‌خوانده بايد به قضايای تاريخی با ديد انتقادی ‌برخورد كند و بازيچۀ جن‌گيرها نشود

داستانسراها، چه بخواهند و چه نخواهند، دربارۀ نژاد صحبت می‌كنند، ايمان را با نژاد يكی می‌گيرند، تلويحاً می‌گويند فكر در ژن آدم است و قابل تغيير نيست، و نژادها و اقوام را درگير نبردی ‌ابدی می‌دانند. نقش اجتماعی فرد را، در برابر زوايای پنهان روحی و عقايد يواشكی‌اش،‌ بی‌اهميت جلوه می‌دهند و می‌كوشند انكار كنند كه تقيه پادزهر ِ عقيدۀ زوری است

درهرحال، پراكندن شايعات مهمل شايد اعتبار اين رئيس و آن حا‌ج‌آقا را كمی خدشه‌دار كند اما دردی از جامعه دوا نمی‌كند. جامعه اين قبيل اشخاص را به پول بی‌حساب و ابزار سركوبی‌شان می‌شناسد، نه اينكه نيمه‌شب در برابر خدای‌ كدام آئين استغاثه می‌كنند و در خلوت خويش چه دعايی می‌خوانند يا نمی‌خوانند. كسانی كه نمايش انتخابات روی صحنه می‌برند جای پررنگ مـُهر بر پيشانی دارند. برای رأی‌باختگان چه فرقی می‌كند اين اشخاص ساعات دراز در برابر كدام معبود پيشانی به خاك سوده باشند ــــ‌ يا اصلاً نسوده باشند و اين هم ساختگی باشد؟

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 8:6  توسط   | 

         

عدالت

تخمه آفتاب گردانی است

که اگر درست

بشکند

تولدی دوباره

خواهد داشت .

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 9:0  توسط   | 

مطالب قديمي‌تر