تبليغاتX
سردبیر دیپلم
سردبير

و نداشتن تبعات سياسي بحمدالله و اين يعني فقط فوتبال و اوج دمكراسي كه از يك حركت ورزشي گروهي پيدا ميشوند كه آن وسط امروز شعار سياسي ندهند و استفاده حزبي نكنند )

با شروع شدن مسابقات جام ملت هاي اروپا ( و نداشتن تبعات سياسي بحمدالله و اين يعني فقط فوتبال و اوج دمكراسي كه از يك حركت ورزشي گروهي پيدا ميشوند كه آن وسط امروز شعار سياسي ندهند و استفاده حزبي نكنند ) و داغ شدن فضاي فوتبال و تب فراگيرش در هرزمينه اي امروز دراينترنت داشتم دور ميزدم كه ديدم بازار عكاسان و عكس هم حساب داغ ادغ است و از هر گوشه اي عكسي در اين مورد يافت مي شود . يكي از اين وبلاگ ها كه عكس هاي جالبي از خووشگل خانوومهاي فوتبال دوست داشت ، وبلاگ ترجمه اخبار تركيه بود كه يكي دو تا از عكس هاش رو ميزارم اين جا با لينك ثابت اون صفحه رو .

 

 

والا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:16  توسط   | 

 

       

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط   | 

 

      من خیلی با این خانووم مامک خادم و این یکی آهنگش حال میکنم .                               آهنگ جستجو.

                

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:13  توسط   | 

امشب به اتفاق يكي از دوستان رفتيم اسكن شبانه * . در برگشت هنگامي كه اتوبوسي كه سوارش شده بوديم پشت چراغ قرمز بود ،‌اتوبوس ديگري آمد و كنار اتوبوس ما به نحوي ايستاد كه قسمت خانوومهاي اتوبوس كناريمان در كنار ما قرار گرفت . شب جمعه و همگي دختران جوان و خووشگل خانووم در رنگ هاي متنوع . اولين واكنش ما هم ديد زدن خلق الله بود و به عبارتي سيردر آفاق و انفس آفرينش  و نه چشم چراني . اتوبوس كه براه افتاد ، دوستم برگشت و گفت : عجب آكواريومي .

*اسكن شبانه ، امري است كه من و دوستم به سير در آفاق و انفس آفرينش يعني ديد زدن خووشگل خانوومها و به حافظه سپردن چهرها مي گوييم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط   | 

          

                   حيف كه دوست دارم ، تُپل

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط   | 

            

           اين هم خانووم كريستل استيوارت . ملكه زيبايي سال ۲۰۰۸ آمريكا

                           

        باقي عكس ها در اين جا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط   | 

 

      رينگو

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:6  توسط   | 

آمدم تا پستي جديدي بنويسم كه ديدم باز دارم نال ميزنم . حال ديگران را از اين صفحه به هم ميزنم . چرا بنويسم . نمي نويسم . فقط بگم كه امروز خووشگل خانوومم اومده بود ومن پر در‌آورده بودم . تا يك نيم ساعتي دور و برش اون آخراي محل كارمون مي پلكيدم و منتظر بودم تا كمكي بخواد كه نخواست و رفت .اين بار به نظرم براي هميشه رفت . دفتر دستكي كه جاي ما داش رو تمام دستش بود و به نظرم تصفيه كرد و خاطره اش رو كم رنگ كه : من رفتم ، نمي آيم دگر باز .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:1  توسط   | 

به قول يك از دوستانم ، امروز هم براي من از آن روز هاي پر بار بود . آن هم چه جور . از محل كارم كه آمدم بيرون بعد از تاكسي اول ،‌براي تاكسي دوم ده دقيقه اي علاف شدم . آن قدر علاف شدم كه يك خووشگل خانووم خوش هيكلي با يك كون درست و حسابي رسيده اي هم آمد . از قضا و كار خدا با هم، هم مسير بوديم . او هم علاف و من هم علاف . يك ماشيني آمد و من چون آخرهاي مسير پياده مي شوم نفر اول نشستم پشت سر راننده و بعدش هم دخترگ *  نشست و منتظر تا نفر سومي بيايد كه آمد و من هم رفتم كنار تر تا آن آقا سوار شود كه ديدم خيلي ريلكس آمد و بغل به بغل من نشست . شانه به شانه . تريپ خواهر برادري ، البته اندريش . ما هم بي خيال خودمان را ول كرديم و انگارمن در بغل او و او دربغل من نشستيم . او در اواسط مسير پياده شد . در اين ما بين با پيچ خوردن جاده و خود به خود جابجا شدن ما ، كه هر بالايي را پاييني است و هر پاييني را بالايي ، او خودش را روي ما ول مي كرد و ما هم كم نمي آورديم و خودمان را روي او ول مي كرديم . از سه چيزش خوشم آمد ، سگي . اول اين كه كون درستي داشت و به رايگان در اختيار ديد مردم گذاشته بود و خداوند بيامرزد پدر و مادر طراح آن مانتو را . دوم از  sms نوشتن سريعش اما حيف كه گوشيش يازده چراغ*  نوكيا بود . سوم هم اين كه يك برق ناخن قشنگي زده بود و بعدش هم روي ناخن هايش را لكه لكه سفيد كرده بود كه برام يك حافظه شيرين نوستالوژيك بود . هميشه توي اين كارتونهاي خارجي ، اون دختر خوشگلاشون و ديدين كه  روي سرخي لبهاشون يك خال سفيد رنگي هست كه يك طعم شيرين ميده به لب ، روي ناخن هاش از اون دانه دانه هاي سفيد رنگ بود .فقط حيف حالش نبود تا از كون خووشگلش يك عكس مستانه بگيرم به رايگان براي اشتراك .  امروز هم روز پر باري بود ، درست مثل يك درخت نخل كه خرماهاش رسيده باشن و شاخه هاش افتاده باشن ، من هم به طريق اولي الان افتاده ام دمر به روي زمين و دارم از حال مي روم .  

پي نوشت اول : نوشتم دخترگ چون يكي اين كه سنش بالا بود تو مايه هاي 27 يا 28 و دوم اين كه هيكلن اوه اوه از اون كار درستاش بود توي مايه هاي وزني 75 به بالا . از اونايي كه ميگن ما 60 و چند كيلو بيشتر نيستيم .

** پي نوشت دوم : گوشي يازده دو صفر نوكيا تنها چيز باحالي كه داره يك چراغ قوه باحال و قويه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:23  توسط   | 

آخ اگر شوهر نداشتي چي مي شد ؟‌آنجلينا جونم من مي دونستم و تو اين شب هاي عزيز . آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خ

اين يك چيز ديگ است . تبارك الله احسن الخالقين

 تبارك الله احسن الخالقين

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:6  توسط   | 

عرض شود كه خدمتتان بعد از خانووم آنجليا جولي ( تبارك الله احسن و الخالقين ) عشق من  خانووم مگان فوكس .

 برو تو چشاش و ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:45  توسط   | 

نازنين دور از خودم . هواي صبح دمان سرد است و تنها خيال تو مرا گرم مي كند و خورشيد كه سرد مي تابد بر خيال بادها كه بوي تو را مي‌آوردند و اين هجمه  سرما بر تن نحيف خيال تو كه بسيار است و بسيار كه ديگر نديده امت . دارم به يادت هم نوازي پيانو و ويولن گوش مي كنم . همان كه برايم آوردي .من هنوز به يادت هستم . برايت ترانه مي گويم . اولين ترانه ام را كه يادت هست . اي لوس لوند دلبرانه / اي مستي من تواي ترانه / آغاز كنم شبي بيادت / پيمانه به پيمانه ترانه / من مست شوم ز هرنگاهت/مدهوش شوم ز روي ماهت / بوسه چو زني تو بر لبانم  / آتش زده اي به خانمانم / انجام نگيرد اين سوز/ از بوسه تو از آن يكي روز /... و الا آخر . يادت هست  . برايت با چه آب و تابي خواندم و تو چه گوش كردي و آن آفرينت . يادش بخير باد كه باد هنوز براي من بوي تو را مي‌آورد ، بوي پيراهن تو را كه بوي پيراهن يوسف است براي من .

 من بيادت هستم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:1  توسط   | 

 

 

 

 

  اوه خيلي دوست

 دارم عزيزم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:46  توسط   | 

در اين سرماي زمستاني كه واقعن (پيش پا را ديد نتواند) من يكي اين وسط مانده ام كه اين خوشگل خانوومم چه جوري كلاه ندارد به سر و تنها با يك روسري كه تمام موهايش هم ديده مي شود در اين سرماي سگ سوز كه اگر سگ  را با لانچيكا بزني بدون پوششي كاملن گرم بيرون نمي رود ، اين ، اين جور لخت  بيرون ميايد. البته زيادم اشكالي ندارد چون من را در خيابان هاي پربرف و يخ و پر از سرماي جاري گرم مي كند . ديگران را هم ديگري گرم مي كند .  يك از ان بيش از هزاران نيز من .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:53  توسط   | 

مشهد دارد تازه پائيز را تجربه مي كند ومن حسابي سرما خورده ام و در خانه افتاده ام . خدا پدر و مادر اين تلوزيونهاي ماهواره اي را بيامرزد كه پر از برنامه اند و الا من فوت مي كردم از بي برنامه بدون تلوزيون ايران . سرما خورده ام و حسابي كسل . دلم مي خواست مي توانستم در اين هواي ابري كه حال و هواي باريدن دارد مي توانستم بيرون بروم وچند تا عكس جانانه بگيرم . خانمان نزديك كوههاست . نزديك كه نه چسبيسده بكوه هاست. جايي كه شايد خيلي ها دلشان مي خواست تا جاي من باشند و هر روز بروند كوه پيمايي . من چند سالي هست كه كوه نرفته ام ، يعني در بيست و شش سالگي باور كنيد حس و حال هيچ چيزي را ندارم حتي دختر بازي و زيد بازي را كه خيلي ها تا سي وپنج سالگي هم كارشان همين است . دل زده ام و خسته . حال و حوصله خوشگل خانووم خودم را هم ندارم الان چه برسد به نگاه كردن به غريبه هايش.                                                                                           # من يك تشكر به خو شگل خانوومم بدهكارم و مي خواستم ازش تشكر كنم كه اين قدر خوشگله  ، همين .

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:40  توسط   | 

واي خداي من . خوشگل خانووم  رو امشب توي يك سوپر ماركتي از نيم متري ديدمش . با اون روسري زرد و مانتوي مشكي . واي چقدر ناز شده بود . خيلي ناز . اصلن يك چيز متفاوتي اين خوشگل خانووم با تموم خوشگل هاي ديگه . يك چيزي داره كه اونهاي ديگه ندارن . از بنياد ندارند . خوشم مياد تريپش متفاوت و از اولم متفاوت بوده . يك كمي با كلاس ،‌عاشق رقص واس آرزوشم وگاس ، ميگه كه شانسشم تو لاس وگاسه .  گفتم كه فقط يك كمي با كلاسه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:53  توسط   | 

امروز صبح ،‌همان اول صبحي ، در يك وضعيت شريف سگي قرار گرفتم ، يا دچار يك امتحان الهي شدم .              من به صورت كلي آدمي هستم كه صبح ها حاضرم فحش بشنوم اما چشمانم را باز نكنم تا خواب شيرين صبح گاهي از سرم نپرد. داشتم يم رفتم كه در مسير رفتن ناگهان در طرف ديگر بلوار خوشگل خانوومم را ديدم . دست و پام گم شد و نفهميدم كه توي اون ترافيك ماشين ها كه بالاي صد تا ميان من چه جوري رفتم اون طرف بلوار . خب خيلي وقت بود كه نديده بودمش . امروز صبح هم يك تيپ يك دست مشكي زده بود . مشكي و عشق من . واي واي . خيلي بهش مياد اون تيپ مشكي .  منم رفتم اون طرف براي ديدنش . خب اين يك امتحان الهي بود . چرا ؟ چون كه اون يك خوشگله و منم با خودم قرار گذاشته بودم كه دنبال اين جور چيزها همين سي روزه نباشم . اما نشد كه نشد . روز ام خراب شد . منم رفتم اون طرف و ديدمش و ديدمش ناگهان ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 18:30  توسط   | 

واي خداي من . امروز دوباره ديدمش . ابروهايش برايم شمشير شده بود . گيج مي خوردم . زخمي شده بودم . درست مثل هميشه . لبهايش يك خط مواج دارد كه با آن چشمان سياهش  واي واي . دم باريك دشنه است بر جاني خسته . دوباره ديدمش ؟ نه اسكنش كردم در مغزم مثل هميشه . يك ورسيون جديد . روز به روز دارد خوشگل تر مي شود . واي واي  و آب مي خواهم حسابي تشنه شده ام . شكل هميشه ام شدم امروز دوباره . بايد مي ديد . واي واي واي واي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 21:53  توسط   | 

راستی هیچ فکر پنج شنبه ها را نکرده بودم که حوصله ندارم تا عاشقانه انتظارت را بکشم خوشگل خانومم . دیگه دارم عادت می کنم که نبینمت . درست مثل اون کوری که می ره جلوی آیینه و می گه : میبینم که امروزم    نمی بینم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط   | 

خيلي دلم مي خواست  كه برايت نامه اي بنويسم  امانشد كه نشد . خوشگل خانمم ، نشد كه نشد . لامصب حال وهوايم خاكستري است . همه چيز سنگين است وگرفته . دست و دلم پيش نمي ورد تا قلم را برادرم و برايت بنويسم كه خيلي گفتني ها دارم تا برايت بنويسم ، بنويسم و بگويم كه گفتني هايم خيلي زياد است . بگويم  دلم مي خواست تا در آغوشت بگگيرم و بوي زلف هاي را از باد دريغ كنم و تنها خودم وخودم آن را استشمام كنم . تنها خودم .جابرانه ترين آرزوي عاشقانه من .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:3  توسط   | 

واي خداي من .  خوشگل خانومم را امروز بعد از بيست و پنج روز از نزديك ديدمش . نزديك نر از هميشه . خيلي نزديك تر . دلم مي خواست برم جلو و بهش بگم مي تونم وقت تون رو بگيرم اما كو جرات اين كارها . عين بت وايسادم سرجام و فقط نگاهش كردم . لب از لب باز نكردم . يعني نتونستم  باز كنم . فقط نگاهش كردم . واي چقدر زيبا بود . خاك تو سرم رسمن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:17  توسط   | 

امروز ميز رئيس را به ما تعارف كردند و ما هم با حفظ سمت پشت ميز رئيس نشستيم و مشغول به كار شديم .وآنهم چه كاري ، تمام اوراق مهم  پيش دست مراجعين بود و ما هم مشغول ديد زدن . داشتيم خبر مرگ مان كار مي كرديم كه يك جفت چشم خيلي قشنگ وارد شد و حالا ما يكي رو ميگي ، عين برق گرفته ها هر جا ميرفت چشمام دنبالش بود . به پايين تنش اصلن حواسم نبود فقط نيم رخ و چشماش واي دريا بود لامصب . ما يكي رو ميگي ، عالم بدبختي جواني رو ميگي كه رئيس زد پشت سرمون چشات فولوكس شد پاش وبابا آبروي همه كارمندها رو بردي . مارو ميگي ، چراغ قرمز رو ميگي . هنگ كرده بوديم . موندم حالا حالاها كه نميشه ازداوج كرد و ايد تو كف بمونيم بايد چه راهي پيش رو بگيريم .  به قول مهدي اخوان :

اي شوخ كمرباريك ، قدي عجبني باريك

نو ترك و من تاجيك ،جانيم سنه قربانا .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:32  توسط   | 

 

تو خوش تیپ ترین و خوشگل ترین و با استعداد ترین و هنرمند ترین و خانوم ترین دختری هستی که با او تا حالا آشنا شدم . می دونی چیه ؟ قسم می خورم که نمی دونی چه جوری دور از تو بهترین دوستم و در چه وضعیتی به سر می برم . در بدترین شرایط عمرم تا حالا این جوری نبودم که الان هستم . صدای تو بهترین و دلنشین تر و آرامش بخش ترین صدایی بوده که تا حالا گوشم شنیده و آرامشی که تو دریای صدات موج میزده منو می برده به اعماق خیالات خوش آن روزها که همه چیز آبی است ، ابی تر از تمام آبیهای آسمانی که من عاشقشان بوده ام و رنگ تمام آرزوهای من بوده است . یادم اومد اون روزی که گفتی دوست دارم برای اولین بار بود که یک نفر به من می گفت دوست دارم و من ... وای در اوج آسمانها بودم و هم پرواز بلند پرواز ترین شان . به قول مرحوم عمران صلاحی که گفته بود و نگذاشتند که شعرش چاپ بشود : بخوان بخوان که صدای تو بال پر واز است / بخوان که زمزمه ات رودخانه راز است / بخوان ، بخوان که طنین صدای غمگینت / پرنده قلل کوههای قفقاز است .  اما هیچ تو نمی دانستی که من در چه عالمی هستم و هرگز هم نخواهی دانست . همه این ها رو گفتم و ازتو تعریف کردم تا بدونی من توی این شب چله بیاد یک هندوانه برای تو هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:26  توسط   | 

من یک بار با دختری آشنا شدم از طریق اینترنت به اسم اکرم (رضی الله و عنهُ ) که صاحب  وبلاگی از دسته نسوان نویسان غیر حقوق نسوان است و خودش است وخودش . کاری به کار عوالم اجتماعیون و سیاسیون ندارد که ندارد . به تنهایی برای خودش اپوزیسیونی می باشد که در سلک هیچ گروهی قرار نمی گیرد و سوار بر اسب اقبال خویش می ورد به سمتی که نه کس دیده نگشوده ، بدانجایی که در آن هرچه بینی پاک و پاکیزه است . بگویمش که اگر آن بار اولی که قولم را شکستم و بهش زنگ زدم و صدایش را شنیدم آن جمله اولش این نبود که چرا قولت را شکستی ؟ فردا بهش زنگ می زدم و می گفتم که هرچه دل تنگت می خواهد بگو . اما از آنجا که آدم عاقل از جانب حضرات نسوان دوبار گزیده نمی شود ، من هم این کارر ا نخواهم کرد و از آنجا که خود معترف به این امر است که متخصص یافتن دوستانی در شهرهای دیگر است پس چه باک که آن حضرتش هیچ گاه تنها نمی ماند و همیشه گوشی برای شنیدن ناله های وبلاگیش هست که هست .پس باید فرود آوردو می اورم براین صفحه بیتی از خودم راکه :

 شکستیم و شنیدیم که شکستی تو چرا؟ 

تو شکستی ، نشنیدی که شکستیم چرا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:19  توسط   |