تبليغاتX
سردبیر دیپلم

سردبیر دیپلم

ما مِگِم بُگُو نِمِگِم بُوگُو


امروز هم برايم از آن روزها بود . از آن روزها كه تا عمر دارم آن را فراموش نخواهم كرد . امروز جمعي را ديدم كه در زير يك سقف تا چه حد وابسته و همدل شده بودند و جدايي برايشان تا چه حد سخت بود . انگار يك وداع جاودانه بود ، رفتني كه پشت سرش ديداري نيست .

دارم به اين فكر ميكنم كه در يك محيط رسمي اداري چه چيزي عامل اين همدلي مي شود . فكر ميكنم تنها عامل اين وحدت بزرگتر محل كار است . كسي كه مي داند يك انسان است و حرف سعدي را نيك به گوش دارد : مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند .

خودم درس ها گرفته ام از رفتار و گفتار و كردار اين مرد . كسي كه براي من هيچ وقت خارج از برادري بزرگتر نبود .

امروز هم اشك ها ديدم . يكي از همكاران خانوم مان هنوز مانده بود به دور هم نشستن و خواندن آخرين خداحافظي ها چشمانش پر از اشك بود . يكي ديگرشان كه هميشه خدا پر از فيس و افاده است (طبق طبق ) وسط صحبت ها بغضش شكست . دلم به حال اين مهرباني سوخت كه دارد جايي تمام مي شود ، جايي ميان تمام روزها .

همكاران مرد هم كه دچار التهاب بودند خودشان را كنترل مي كردند ، به حكم همان مرد بودند .  اما وقتي كه صداي لرزان يكي از آن ها را شنيدم و اشك هايي كه روي صورت يكي از همكاران بزرگ داشتم مي‌آمد دچار آن چنان بهتي شدم كه تا چند دقيقه صدايم در نمي آمد .

اين اشك ها ، اشك هاي دوستي بود . دوستاني كه خودشان را در هر طبقه و صنف و مقامي كه بودند ، براي هم دوست مي ديدند .

خودم را در تمام طول مراسم كنترل كرده بودم . داخل تاكسي كه نشستم ، نمي دانم كدام راديويي بود كه يك آهنگ از آن دست اهنگ هايي گاشته بود كه آدم را يك سره مي برد به مرور گذشته هايش ، با تمام خوب و بدي هايش . بغض گلويم را گرفته بود و رهايم نمي كرد . تاكسي هم پر بود . 6 نفر داخل يك پيكان . به چه بدبختي بغضم را فرو خوردم و تنها به دو قطره اشك بسنده كردم .

يادش بخير .   

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 21:25  توسط   | 

دوستي از دوستان عالم مجازيم گردنبندي دارد كه مستطيل شكل با پس زمينه اي آبي و يك فلش رو به بالا  . بحث فلسفي نيست ،ساده تر از اين حرف هاست . داستان عشق و عاشقي ست . اما مشكل بحث من اينجاست كه چرا آن فلش رو به پايين است . در راستاي آن عشق و عاشقي و آگاهي از اين موضوع كه آن گردنبند هديه دختري است به دوست ما ، مي توان اين مفهوم را برداشت كرد كه آن فلش اشاره اي به گردن يا سر يا فكر و يا طرز فكر دوست من . مي توان حتي اين را برداشت كرد كه آن دختر مي خواسته است به دوست ما بفهماند كه اگر هر چيزي در دنيا دو سر دارد اما اين بار من يك طرفه هم كه شده است دوستت دارم .

حالا اگر آن فلش رو به پايين مي بود چه مي شد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:57  توسط   | 

از بيست و چهارم فروردين امسال دارم هر روز آنچه را كه در 24 ساعت برايم جالب است و اتفاق مي افتد را در دفتري مكتوب مي كنم و از اين رهگذر براي خودم تقويم تاريخي گشوده ام .

عده اي هستند كه نخوانده مي نويسند و عده اي خوانده و فكر نكرده مي نويسند ، صاحب اين وبلاگ خود را آواره اي در هردو صورت مي بيند كه هرچه مي نويسد در اين دايره قرار مي گيرد . پس براي فرار از اين ورطه هولناك روي آورده ام در دفتري كه شرحش در بالا رفت .

دچار سوتفاهم با خودم نشده ام اما انگار اين وبلاگ دارد به صورت يك (اِه) در مي آيد تا در صورت توفيقي در جمعي انگار بيان شود و اين دارد برايم معظلي مي شود كه خودم را گاو پيشاني سفيدي كنم در جمع .

در پستي پيش از اين (نفرين نامه ) آورده ام كه من از نوشتن بدون مخاطب هم لذت مي برم چه رسد به اين كه جايي باشد كه خوانده شوم و بدون منت هم كسي بيايد و نظرش را برايم بنويسد اما اين دارد برايم در حكم جمع اضداد مي شود .

پس تا حل اين معضل براي خودم  كمتراز اين ها  خواهم نوشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 20:1  توسط   |