امروز هم برايم از آن روزها بود . از آن روزها كه تا عمر دارم آن را فراموش نخواهم كرد . امروز جمعي را ديدم كه در زير يك سقف تا چه حد وابسته و همدل شده بودند و جدايي برايشان تا چه حد سخت بود . انگار يك وداع جاودانه بود ، رفتني كه پشت سرش ديداري نيست .
دارم به اين فكر ميكنم كه در يك محيط رسمي اداري چه چيزي عامل اين همدلي مي شود . فكر ميكنم تنها عامل اين وحدت بزرگتر محل كار است . كسي كه مي داند يك انسان است و حرف سعدي را نيك به گوش دارد : مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند .
خودم درس ها گرفته ام از رفتار و گفتار و كردار اين مرد . كسي كه براي من هيچ وقت خارج از برادري بزرگتر نبود .
امروز هم اشك ها ديدم . يكي از همكاران خانوم مان هنوز مانده بود به دور هم نشستن و خواندن آخرين خداحافظي ها چشمانش پر از اشك بود . يكي ديگرشان كه هميشه خدا پر از فيس و افاده است (طبق طبق ) وسط صحبت ها بغضش شكست . دلم به حال اين مهرباني سوخت كه دارد جايي تمام مي شود ، جايي ميان تمام روزها .
همكاران مرد هم كه دچار التهاب بودند خودشان را كنترل مي كردند ، به حكم همان مرد بودند . اما وقتي كه صداي لرزان يكي از آن ها را شنيدم و اشك هايي كه روي صورت يكي از همكاران بزرگ داشتم ميآمد دچار آن چنان بهتي شدم كه تا چند دقيقه صدايم در نمي آمد .
اين اشك ها ، اشك هاي دوستي بود . دوستاني كه خودشان را در هر طبقه و صنف و مقامي كه بودند ، براي هم دوست مي ديدند .
خودم را در تمام طول مراسم كنترل كرده بودم . داخل تاكسي كه نشستم ، نمي دانم كدام راديويي بود كه يك آهنگ از آن دست اهنگ هايي گاشته بود كه آدم را يك سره مي برد به مرور گذشته هايش ، با تمام خوب و بدي هايش . بغض گلويم را گرفته بود و رهايم نمي كرد . تاكسي هم پر بود . 6 نفر داخل يك پيكان . به چه بدبختي بغضم را فرو خوردم و تنها به دو قطره اشك بسنده كردم .
يادش بخير .
